یک شب در بیمارستان بقیه الله
پدر بزرگم براي يه عمله ساده كشكك پا، دو روز توي بيمارستان بستري بود و من هم به عنوان همراه اون در بيمارستان بودم
تجربه جالبي بود براتون مينويسم شايد شما هم لذت برديد![]()
اولين مشكل مثل همه جاي ديگه
مشكل پاركينگ بود
پاركينگ فقط مخصوص جانبازا و دكترا بود
به قول خودش حتي پرسنل هم نميتونستن پارك كنن كه مايه تعجب بود چون نصف پاركينگ خالي بود اونم توي زمان پيك حضور مردم
، با اين اوصاف ما هم كه بي خيال شديم، هممون شاكي بوديم كه بابا ماشين رو كه نميشه توي خيابون بذاريم به امون خدا
ولي اين حرفا به خرجشون نميرفت كه نميرفت![]()
خلاصه كلي توي خيابوناي اطراف گشتيم
خيابون ملاصدرا كه اصلا صحبش رو نكن جا برا سوزن انداختن نبود فكر كنم حدود يك ساعتي علاف شدم و خلاصه كنار يه ساختمون خرابه جا پيدا كردم و سريع ماشين رو پارك كردم تا پياده شدم ديدم ماموراي پارك بان مثل اجنه بالا سرم ظاهر شد
و مثل اينكه چندتا گرگ يه بره ديده باشن اومدن سراغم
گفتم بابا اينجا كه نه پاركمتر داره نه... اينجا هم ولمون نميكنيد
خلاصه گفت اگه تا صبح ماشين اينجا بمونه باد 6000 تومن بدي، حالا پولش مهم نبود بهش ميگم تو مگه تا صبح مواظب ماشيني، گفت نه ساعت 12 ميرم، گفتم پول زور ميگيري ديگه...
بگذريم.
وارد بيمارستان شدم محوطه بسيار وسيعي داشت چندتا ساختمون مختلف بود. يكيش ساختمون اورژانس، يكي ساختمون اداري، يكي ساختمون پزشكان، يكي ساختمون اصلي كه من هم بايد به همون ساختمون ميرفتم كه يك ساختمون 12 طبقهاي نسبتا بزرگ ولي قديمي بود وقتي واردش شدم ياد قديما افتادم
ولي ميگفتن اين يكي از مجهزترين بيمارستانهاي تهرانه، از انصاف نگذريم، امكاناتش براي بيمارها عالي بود ولي براي همراه ها واويلا...![]()
هر سوراخ سمبه اي از اين ساختمون رو كه نگاه ميكردي آسانسور زده بودن
هر ورودي شش آسانسور عمومي داشت و آسانسورهاي مربوط به پزشكان و بيماران هم جدا بود و اين ساختمون چهار ورودي اصلي داشت يعني فقط آسانسورهاي عمومي اون بيست و چهار تا بودن
چندتا آسانسور شيشه اي هم بيرونش بود كه مثل بعضي از اين پلهاي عابر كه جديدا آسانسورهاي شيشه اي براش گذاشتن... اين هم در نوع خودش جالب بود كه به جاي پله برقي واسه عابرها آسانسور گذاشتن كه ظاهرا ماهي يه بار تعمير اساسي ميخواد
بگذريم وارد ساختمون كه شديم يه نكته قابل توجه ديگه بود، بر خلاف بيمارستانهاي ديگه، من به خاطر شغل پدرم تقربيا همشون رو ديدم، يه كتاب فروشي بزرگ داشت
و تازه جالبتر اينكه پنجاه درصد تخفيف هم داشت
به حدي برام جالب بود كه نگو چندين كتاب دانشگاهي رو كه خيلي جاها پيدا نشده بود اونجا پيدا كردم و با قيمت خيلي مناسب خريدمشون، تازه به دوستام هم زنگ زدم پاشن بيان
. اين هم جالب بود كه نمايشگاه كتاب ما بيست و پنج درصد تخفيف داره ولي بيمارستان پنجاه درصد....![]()
تازه غير از كتابفروشي، كتابخونه هم داشت....![]()
![]()
بعد رفتم طبقه دوم چون پدر بزرگم توي اتاق عمل بود، يه مانيتور گذاشته بودن توي يه سالن انتظار نسبتا بزرگ و ما هم روي صندلي ها نشسته بوديم و وضعيت بيمارها رو ميديديم جاي بسي تعجب بود
ياد سالن انتظار فرودگاه افتادم
جز جز مراحل عمل رو روي صفحه مانيتور نشون ميدادن مثلا آلان طرف داره لخت ميشه، الان داره ميره توي اتاق عمل، الان داره بيهوش ميشه، الان در حال عمل، الان در حال ريكاوري و...![]()
ولي جالب بود كه طبقه دوم به اين بزرگي فقط اتاق عمل بود و دو سالن انتظار
وقتي مريضت آماده تحويل ميشد. ميومدن صدات ميكردن كه بيا مريضت رو تحويل بگير و بعد شما ميرفتي توي سالن دوم
كه من به محض ورود به ياد سالن غصالخونه بهشت زهرا افتادم..
يه سالن بزرگ كه تزيناتش با پارچه هاي سبز رنگ و توش پر از مريض بود
حالا شما تصور كن كه اين سالن يه پارچه حدود شصت عمل همزمان رو انجام ميداد![]()
و تقريبا از سراسر كشور مريض اونجا خوابيده بود واقعا ديدني بود...![]()
خلاصه مريض رو تحويل گرفتيم و با يه ديسيپلين خاصي دم درب آسانسور بردنمون و ماموراي مخصوص بيمارستان كه همه كت و شلوار شيك قهوه اي داشتن
، ما رو به طبقه ششم بخش ارتوپدي مردان، راهنمايي كردن.
وارد بخش كه شديم تازه غضه ام گرفت كه امشب تا صبح بايد چي كار كنم
، مگه ميشه توي بيمارستان هم خوابيد، تازه با اين برخوردي كه با همراه ها دارن
، سرپرستار بخش قرار شد به ما يه پتو بده تا روي زمين پهن كنيم و بخوابيم ... گفتيم يه تخت خالي چيزي... ولي با عصبانيت گفت بريد خدا رو شكر كنيد كه اين بخش همين پتو رو ميده، بقيه بخشا اينم نميدن
، انقدر بيمارستان شلوغ بود كه اين پرستار از دست بيمارهايي كه از اتاق عمل مي اومدن كلافه بود، برا همين حوصله ما رو ديگه نداشت. شام و اين چيزا... هم كه خبري نبود
ولي خوشبختانه طبقه 12 يه رستوران خوب بود كه نهار رو اونجا خورده بوديم و رفتیم جاتون خالی دلی از غذا درآوردیم![]()
بعد يه مدتي وقت گذروني توي طبقات مختلف، اومدم تو اتاق تازه ساعت 10 شده بود، اومديم سريال پرستاران رو ببينيم كه خاموشي زدن
، يه ذره با پرستار بگو مگو كرديم كه بابا مگه اينجا پادگان ولي به خرجش نميرفت كه نميرفت![]()
ديگه هیچ كاري نميشد كرد اومديم توي سالن انتظار و شروع كرديم به اس ام اس بازي
حالا از شانس بد ما كسي جواب اس ام اساي ما رو هم نميداد
. چراغا هم كه خاموش فضاي سالن هم كه تاريك بود و نميشد كاري كردديدم فايده اي نداشت
منم از نور موبايلم استفاده كردم و اين مزخرفات رو براتون نوشتم
حدود ساعت دو بود که فكر كنم خوابم برد
. صبح هم كله سحر ساعت پنج بيدارمون كردن و بعدش به مجبورمون كردن تا پتوها رو تحويل بديم تا مبادا بخوابيم. از برخورداي پرستارا ياد پادگان ميافتادم![]()
تازه خوشمزاش هم اين بود كه يه بارم بيشتر نميگفتن
، ولي من چون قلدر و پر رو بودم كمي باهاشون جر و بحث كردم ...
كه باعث شد من رو از بخش بيرون كردن
از ساعت شش صبح تا حالا كه ساعت هشت صبح توي سالن اصلي طبقه همكف نشستم و دارم اينا رو براتون مينويسم![]()
![]()
الان هم ميخوام برم باهاشون چك و چونه بزنم تا برم توي بخش. واسه ترخيص پدر بزرگم...![]()
اين هم يه شب خاطره اي تو بيمارستان بقيه الله....![]()
![]()