تبليغاتX
دل مشغولی ها - یه شب توی هیئت
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

خاطره

به دعوت يكي از دوستام يه شب رفيتم هيئت عزاداري امام حسين عليه السلام، خاطره اون شب برام جالب بود، براتون مينويسم شايد براي شما هم جالب باشه.

بعدالظهر روز تاسوعا بود، حوصله نداشتم، نميدونم چرا از اين جور تعطيليها كه نميتونم كار خاصي بكنم خیلی خوشم نمياد، تو حال خودم بودم كه شهاب زنگ زد، گفت: كجايي، گفتم: خونه ام، گفت: چيكار ميكني، گفتم: هيچي، داشتم يه كتاب تاريخي ميخوندم. يه كمي درباره كتاب سوال كرد، گفتم تاريخ تمدن گوستاولوبون رو ميخوندم. اتفاقا بخش كشور گشاييهاي قرن اول مسلمونا رو ميخوندم. اقتدار و قدرت مسلمونا در جهان، ناخودآگاه ذهنم به فلسطين امروز رفته بود، اين رفيقم، كلش بوي قرمه سبزي ميده اساسي، يِكّار ميخواست بره غزه، خلاصه بعد از كلي بحثهاي الكي و كَل كَل كردن با من، گفت ولش كن تو آدم بشو نيستي، حالا حال داري امشب بريم هيئت، منم كه خيلي بي حال بودم، گفتم خوبه يه كمي سر به سرش ميذارم و يه دوري با هم ميزنيم. خلاصه اومد دنبالم حدود ساعت شش بود كه با هم سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف هيئت.

رسيديم يه جاي وسيعي كه يه سالن بزرگ چند منظوره توش بود، و اين هيئته، توش برنامه داشت، ماشين رو نزديك درب سالن پارك كردم، از همين اول بد بياري شروع شد، افسره اومد و گفت اگه اينجا پارك كني، جريمه ميكنم، گفتم بابا بي خيال از بس جريمه داديم، جريمه دونمون پر شده، يه امشبه رو بي خيال شو، هوا سرده نميخوام اون دور دورا پارك كنم، پياده شدم بي خيال حركت كردم، ديدم ول كن نيست جدي و عصباني شده و ميخواد جريمه كنه، منم با عصبانيت گفتم، اگه جريمه كني، ميسپرمت به امام حسين، بعد با عصبانيت رفتيم.

اون طرف خيابون يه ورودي بزرگ براي سالن بود، وارد كه شديم ساعت حدودا نزديك هفت بود، يه نكته جالب اينكه كنار سالن حدود پنجاه متر اون طرف­تر، يه آشپزخونه بود، كه شام ميدادن، گفتم الان شام ميدن، شهاب گفت اينجا سوال نكن هر كاري من كردم بكن فهميدي؟! منم چيزي نگفتم با هم رفتيم سمت آشپزخونه جاي همتون خالي يه پرس قيمه امام حسيني خورديم، در حال غذا خوردن شهاب گفت، الان كه بريم توي هيئت تا ساعت دوازده شب، نه از شام نه از هيچ چيز ديگه خبري نيست، پس به جاي حرف زدن، بخور. اينجا دو بار شام ميدن. الان بخور تا بتوني سينه بزني؛ خلاصه شام رو خورديم و اومديم سمت درب اصلي، چند قدم مونده به ورودي ديدم دو طرف بساط چايي فراهم و همه مشغول خوردن چاي با دو نوع خرماي مخصوص بودن. من هم همراه شهاب، به اونا ملحق شدم، سالن بزرگ و عجيبي بود مثل يه سوله بزرگ كه وقتي واردش ميشي انگار تَهِش پيدا نيست، خيلي بزرگ بود؛ از مسوول درب ورودي سوال كردم، اين سالن چند نفره است، گفت حالت عادي بيست هزار نفر ولي وقتي اين شبا پر ميشه ، سي هزار نفر ميشن، خيلي تعجب كردم. باورم نميشد اين سالن پر ميشه.

 وقتي ما واردش شديم تقريبا اوايلش نشستيم با اينكه شايد يك پنجم سالن پر نشده بود، ما حدودا صف سي ام يا چهل ام بوديم. بعد از نيم ساعت وقتي سرم رو برگردوندم، ديدم سالن پر شده، يه نكته جالبتر اينكه تمام جمعيت اين هيئت جوون، جوون كه نه، بايد بگم نوجون بودن، همه ي انتظاماتي هاشون هم نوجون بودن با لباس فرم خاصي كه جالب بود. يه نكته قابل توجه ديگه اين بود كه ساعت هشت شب درب وروي سالن رو بستن  و ديگه هيچكس نه ميتونست بياد تو و نه ميتونست بره بيرون، تازه فلسفه اون شام خوردن و چايي رو فهميدم، به شهاب گفتم دَمت گرم. اونم گفت من كه تو رو جاي بد نمياريم. خلاصه مراسم شروع شد، كلي نكته اينجاست كه از ترس شما عزيزا كه نگيد طولاني ميشه، نمينويسم به صورت ليست وار ميگم.

 اول زيارت ناحيه امام زمان عج الله رو خوندن با كلي طول و تفصيل، فقط يه نكته كوچولو بگم كه وقتي وارد شده بوديم، جزوه زيارت ناحيه رو پخش كرده بودن. منم مثل اينا كه اولين بار وارد وارد رستوران ميشن، تا سوپ رو ميارن، فكر ميكنن بايد نون توش تليت كنن و بخورن، مشغول خوندن اون شدم اونم با حوصله و دقت روي متن دعا، البته واقعا دعاي عجيبي بود، اينكه امام زمان از اون حادثه بزرگ اينطور ياد ميكنن، خيلي چيزها رو كه من همش به خودم ميگم حتما اينها دروغه، مگه ميشه يه امتي با فرزند پيامبرش اين طور رفتار كنه...، ديگه تفصيل نميدم. خلاصه حالا حساب كنيد كه من تا ته سوپ رو خوردم سير سير، تازه غذاي اصلي رو بيارن، اين مداح محترم اهل بيت هم كه قربونش بشم ميخواست همه رو به زور بفرسته بهشت و...،

خب برنامه دوم صحبت يه آقايي بود كه دست اندر كار، كارهاي قرآني در كشور و قاري بين المللي بود، و تمام كشورهاي اسلامي و بيشتر كشورهاي دنيا رو ديده بود. آمار و گزارشهايي از سفرش رو هر شب ميداده كه بسيار جالب هم بوده و اين كه چقدر كشور ما براي كارهاي عمقي در زمينه قرآن نسبت به بقيه كشورها عقبه؛ از اين كه در سودان در اكثر مراسمات عروسي شون قرآن ميخونن و اتفاقا، عروس قرآن، يعني سوره الرحمن كه ما فقط برا عزا ميخونيم و...

بعد از اون هم سخنران محترم بالاي منبر رفت كه مثل هميشه جووناي مجلس بسيار بسيار با گرمي ازش پذيرايي كردن؛ نميدونم چرا جووناي ما انقدر به آخوندها حساس ان. در هر صورت چند نكته جالب هم اينجا اتفاق افتاد كه نميدونم بگم يا نه ميترسم بازم بگيد پر چونه­گي كردم، فقط يه نكته رو ميگم؛ اينكه طبقه بالا دخترا بودن و فاصله زيادي با ما نداشتن ولي با تدابير امنيتي خاص كه ما نبينيمشون...، ولي امان از دل غافل كه پيشرفت تكنولوژي، اين جور حرفا رو برادران بسيجي در نظر نگرفته بودن، ديدم همه موبايلها دست بچه هاست و اكثرا دارن باهاش ور ميرن، يه دفعه شستم گرفت كه بابا دارن بولوتوس بازي ميكنن، تا بلوتوس رو روشن كردم، نزديك بود موبايلم منفجر بشه، قابل شمردن نبود...، حالا... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

و آخرين قسمت مراسم هم مداحي، مداح محترم بود. كه نكته جالب توجه اين بود كه وقتي شروع به مداحي كرد، انگار نه انگار اين جوونا مشغول چه كاري بودن، ديدم همه شروع به گريه و زاري كردن، ناخودآگاه اين شعر به ذهنم خظور كرد كه:

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

اين چه شمعي است كه دلها همه پروانه اوست

بعد از مراسم حدودا ساعت 12 شب بود، خسته و كوفته رفتيم پرس بعدي شام رو هم زديم تو رگ به نيت همه شما عزيزا و بعد اومديم بيرون، واقعا ديدني بود كه سي هزار نفر جمعيت داشتن از درب سالن خارج ميشدن، البته نه اينكه اين جمعيت رو نديده باشم، ورزشگاه كه ميرم بيشتر از اينا هم ميبينم ولي اين جمعيت يه حس غريبي داشت...

وقتي رسيدم نزديك ماشين ديدم اون نفرينمون جواب داده بود و افسره جريمه مون نكرده بود؛

راستي يه سوال: ديدن اين مراسمات ميتونه تاثيري داشته باشه، اگه داره چه جوري! ميگن ويتگنشتاين دوم كه تغيير اساسي توي نظراتش ايجاد شده بود، خودش ميگفته، يكي از علتاي مهم تغيير ايده ش، تدريس در مدرسه ابتدايي و رفتن به ورزشگاه و ديدن فوتبال بوده، به نظر شما اين اتفاقات چقدر ميتونه توي زندگي آدما تاثير بذاره، يا اصلا تاثير داره يا نه؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط محسن  |