خاطره مشهد
چند وقت قبل يه نذري كردم، كه اگه مشكلم حل بشه، يه سفر برم پابوس امام رضا عليه السلام، و يه روزه برگردم. گرچه از اين سفرا زياد داشتم، ولي خواستم اين سفر رو براتون بنويسم.![]()
خوشبختانه اين نذرم قبول شد و مشكلم حل شد، برا همين هفته گذشته يعني سيزدهم آذر ساعت شش و چهل پنج دقيقه صبح، بليط رفت و ساعت هشت صبح روز بعد هم بليط برگشت مشهد رو گرفتم، سفر خوبي بود جاي همه بر و بچ خالي.
صبح زود بيدار شدم و براي اينكه دير نكنم سريع بعد از نماز صبح از خونه زدم بيرون، سوار ماشين شدم و به سمت فرودگاه مهرآباد حركت كردم، چون زود حركت كرده بودم، سر وقت رسيدم اما چشمتون روز بد نبينه، از اطلاعات پرواز سوال كردم بايد كجا برم، گفت: بشين صدا ميكنن، گفتم: من ميخوام بدونم بعد از اينكه پروازهاي خارجي رفتن فرودگاه امام خميني، شركتهاي هواپيمايي، تغييري توي سالن هاي پرواز دادن يا نه؟![]()
پرواز من، از هواپيمايي آسمان بود، ترمينالش رو روي بليط ننوشته بود، با اين جواب اون خانم محترم، بنده هم بي خيال شدم كه خبري نيست، نشستم و منتظر شدم. حالا هر چي صبر ميكنم، خبري نيست، ساعت نزديك شش و چهل و پنج دقيقه شد، ولي خبري از بلندگوهاي فرودگاه نبود كه نبود. رفتم از يكي از پيشخونهاي، پرواز سوال كردم پرواز مشهد تاخير داره، اگه نداره چرا اعلام نميكنن، گفت: پروازت از كدوم هواپيمايي گفتم:آسمان، گفت: آسمان كه ترمينال يك نيست، بايد بري ترمينال چهار، يه دفعه خشكم زد، گفتم اي بابا، من همين تازه از اطلاعات پرواز سوال كردم، گفت: صبر كن تا بخونن، گفت: از كدوم سوال كردي، با انگشت نشونش دادم، از اون خانم محترم، گفت: اون تازه اومده، توي اين همه گيشه رفتي سراغ كي؟ حالا ولش كن سريع برو شايد برسي!؟ ![]()
![]()
منم با نا اميدي تمام دويدم سمت درب و يه تاكسي گرفتم. گفتم سريع من رو ببره ترمينال چهار، ديگه وقت بيرون آوردن ماشين نبود.حالا بماند كه دو قدم راه رو، تاكسي دو هزار تومن ازم گرفت. ديگه توي اون عجله حوصله جر و بحث نداشتم.![]()
سريع رفتم داخل سالن، دويدم به سمت گيشه پرواز مشهد. البته ديگه كار از كار گذشته بود، كانتينر هواپيما رو بسته بودن. ديگه واقعا، جا مونده بودم...؟!! ![]()
![]()
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه آقا نطلبيده (معمولا اكثر ماها اولين چيزي كه به ذهنمون مي رسه) از اونجا كه، به قول بابام يه ذره كفريات خونده بودم (منظورم جامعه شناسي) توي دلم گفتم اين چه حرفي، مقصر خودتي كه سر وقت نيومدي، بازم يادم اومد كه بابا من كه يه ساعت زودتر هم، اومده بودم.اما بازم قانع نشدم و گفتم باشه مقصر اون خانم محترم بود كه درست بهت نگفت. بازم به خودم گفتم، هي اين ور اون ور نزن، چرا بايد بين اين همه خانم هاي محترم اطلاعات پرواز، اين تازه وارده نصيب تو ميشده. خلاصه شايدم آقا نطلبيد.![]()
يه دفعه تموم غم و قصه عالم خراب شد سرم. بد جوري حالم گرفته شد. نشستم توي سالن انتظار. اخيرو پريشون. حالا بايد چيكار ميكردم، انقدر ناراحت بودم كه نگو.اون خانمي كه پشت گيشه پرواز مشهد بود، حالم رو كه ديد، اومد به سمت من، خانم جا افتاده اي بود. گفت: ناراحت نباش جوون، منم كه خيلي ناراحت بودم، جواب ندادم. خودش ادامه داد كه ساعت 12، هواپيمايي آسمان يه پرواز ديگه به مشهد داره برو اون موقع بيا. روي بليط من هم يه چيزي يادداشت كرد و گفت به مسوول دفتر آسمان بگو. رفتم انتهاي سالن دفتر هواپيمايي آسمان، يه دفعه تمام اميدهام برگشت، آخه توي ليست پروازها، نديده بودم مشهد اون روز پرواز داشته باشه، ازش پرسيدم، گفت: پرواز فوق العاده است. و بعد گفت بايد ساعت 12 بيايي اينجا توي صف وايستي ايشالله توي رزروها جا بشي، بري!![]()
منم چاره اي نداشتم، راه افتادم و برگشتم توي سالن انتظار، حالا تازه هفت و ربع بود و تا ساعت دوازده خيلي مونده بود. گفتم بهترين كار اينه كه برم عيادت خواهرم، خواهرم دور از جون همه عزيزاي شما كمرش توي يه تصادف، چند سال پيش آسيب ديده بود كه بايد الان عمل ميشد. خلاصه دردسرتون ندم رفتم بيمارستان، البته تا برسم بيمارستان نزديك ساعت9 شده بود. حركت من از فرودگاه توي اوج ترافيك بود. بعد از ملاقات خواهرم حدود ساعت 10 به سمت فرودگاه حركت كردم و بازم يه ذره زود رسيدم، انقدر هُل ام كه هميشه يه ربع، بيست دقيقه، زود ميرسم سر قرار، ديدم ليست انتظار خالي اسمم رو اولين نفر نوشتم، خوشحال از اين كه ديگه مشكلي پيش نمي ياد، روي صندلي انتظار نشستم. جالب بود يه خانم مسني پشت سرم نشسته بود، مشهدي بود تازه پدرش فوت كرده بود، مي خواست بره مشهد، براي مراسم خاك سپاري پدرش. خيلي ناراحت بود، فاميلهاش پشت سر هم بهش زنگ ميزدن و اون هم با لهجه شيرين مشهدي و با لحن بسيار غمگيني جريان رو تعريف ميكرد، حالت عجيبي داشت نميدونم چنين صحنه اي رو ديديد يا نه، كه كسي آروم، هق هق بزنه و دونه دونه اشك از چشماش بياد، همين طوري هم با موبايلش حرف بزنه، خيلي غمناك بود، براي پدرش توي دلم طلب آمرزش كردم.![]()
توي همين گير و دار ديدم، دو تا مرد اومدن روبه روي من نشستن، يكي شون جوون تر بود، هم سن و سال خودم يا شايد يكي دو سالي از من بزرگ تر، يكيشون جا افتاده بود، حدود چهل ساله، با يه پز خاصي رو به روي ما نشستن. نفري چند تا موبايل دستشون بود. يه هنسفري گرون قيمتم توي گوش اون مسن تر بود، منم چون بيكار بودم، رفتم توي نخ اينها ببينم چي كار ميكنن. ![]()
بزرگتر، كاردار يه حاجي بازاري بود، به نام حاج ملك، كوچيكتره هم پادوي همين كارداره بود. برام جالب شد، گُرگُر باهاشون تماس ميگرفتن، و اونا هم متخصص پيچوندن ملت بودن. چك هايي كه ازشون صحبت ميشد دور رو بره ميليارد بود. يه حاجي ديگه از دبي باهاش تماس گرفته بود، نميدوني چه چاخان هايي كه بارش نكرد، زيادي تابلو بود. بعد هر تماسي، كلي با هم هِر و كِر، ميخنديدن، كه چه جوري ملت بدبخت رو پيچوندن، اينا عازم بوشهر بودن، براي ترخيص بار از بندر، جالب اين كه داشتن حاج ملك رو هم دور ميزدن، بليط هاشون از بليط هايي بود كه هميشه تاخيري و كنسلي ان، ميدونيد ديگه يعني ايرتور، كه كارش همينه، ادارات و شركت ها و... كه ميخوان، جايي نرن، از اين بليط ها استفاده ميكنن كه بتونن از زير كار در برن، هي به هم ميگفتن چرا امروز دير داره كنسل ميكنه، بيست دقيقه ما رو علاف كرده ها. در همين حال، حاج ملك دوباره تماس گرفت. قيافه هاشون ديدني بود. هي داشتن ماسن مالي ميكردن كه... خلاصه همين طور گرم صحبت بودن كه پروازشون كنسل شد و اون ها هم با خوش حالي به هم چشمك ميزدن و از درب فرودگاه ميرفتن بيرون. چند نفر ديگه هم بودن كه ديگه طولاني ميشه و ناچارم برخي جاهاش رو سانسور كنم، چون يه دختر خانم محترمي بود كه ميخواست بره كيش، من هم...![]()
![]()
خلاصه زشت من عازم سفر مقدسي بودم، بلند شدم و رفتم توي صف رزروها. ديگه مسوول بليط آسمان هم اومده بود. حالا هر چي به اين بيست نفر اقايون و خانومهاي محترم ميگم، كه توي صف بيستيد به نوبت... هيچ فايده اي نداشت كه نداشت. متاسفانه مثل همه جاي ديگه اينجا هم هر كي هر كي شد، مسوول گيشه هم كه عصباني شده بود... اون خانمي كه گفته بودم، پدرش فوت كرده بود، اصلا به قيافه اش نميومد ولي يه دفعه، چنان قشقلقي به پا كرد كه نگو و نپرس، منم از ترس رفتم عقب، ديدم اين جوري كه نميشه كاري كرد، رفتم داخل دفتر هواپيمايي و به مسوول گفتم، بابا جريان من اينِ، الان هم اسمم اول ولي ... گفت: شما فرق ميكني، چون جا مونده اي، توي اولويتي مشكلي نيست. خيالم راحت شد. خلاصه دردسرتون ندم بعد كلي اين ور و اون ور بليط رو گرفتم و رفتم به سمت درب هاي خروجي
سوار اتوبوس كه شديم تا به سمت پله هاي هواپيما بريم، ديدم كلي از ما بهترون هم اونجا بودن كه اصلا قيافه هاشون رو توي صف نديده بودم...، سوار هواپيما كه شديم قيافه هاي مسافرها ديدني بود. معلوم بود كه مدت زيادي منتظر ما نشستن، نميدونم توي دلشون به ما چي ميگفتن، ولي همون بهتر كه ندونم، بعد از اين همه دويدن و خستگي، هيچ چيز برام جاي خواب رو نميگرفت، سرم رو گذاشتم روي صندلي هواپيما و ديگه رفتم كه رفتم... انقدر خسته بودم كه تا نزديكي هاي مشهد خوابيده بودم، با صداي سر مهمان دار بيدار شدم كه داشت اعلام ميكرد تا چند دقيقه ديگه ما به فرودگاه مشهد ميرسيم.
وقتي داشتيم از هواپيما پياده ميشديم، ساعت تقريبا سه و نيم يا چهار عصر شده بود فكر كنم ساعت دو يا دو نيم بود كه از تهران پرواز كرديم، در هر صورت وارد سالن فرودگاه مشهد شديم و من هم مثل بقيه مسافرها به سمت درب خروجي حركت كردم، خوشبختانه به خاطر سبكي بار يعني نداشتن بار، با خيالي آسوده از فرودگاه خارج شدم و به سمت تاكسي فرودگاه رفتم، نوبت رو از دفترشون گرفتم و سوار يه تاكسي شدم، راننده ازم سوال كرد، كجا، گفتم: خب معلومه ميرُم حرم خنديد و گفت: قربونش بشم. همه ميرُن حرم و ادامه داد، ادا مشدي ها رو در مياري، گفتم: شوخي بود، خنديد و رفتيم. گفت اگه مسافر خونه هتل يا جايي ميخواي برا استراحت ببرمت. گفتم نه من تا صبح بيشتر نيستم، برا همين ميخوام تو حرم باشم، صبح هم كه بايد ساعت شش فرودگاه باشم ديگه نمي ارزه، ما كه به خاطر آقا اومديم بريم توي هتل بخوابيم. دوست و رفيق مشهدي هم زياد داشتم كه برم پيششون، ولي دلم نيومد بهشون زنگ بزنم. خلاصه رفتيم به سمت حرم، اوني كه تمام سختي ها رو به خاطر روي ماهش تحمل كرده بودم، تازه منتي نبود حاجتم رو گرفته بودم، وارد حرم كه شدم انگار تمام خستگي هام ريخت، واقعا انگار يه تيكه از بهشت، چقدر زائر داشت با اين كه مناسبت خاصي هم نبود، تعطيلي هم نبود، وسط هفته هم بود، هوا فوق العاده سرد هم بود، ولي خيلي خيلي شلوغ بود. جاي همتون خالي بود به جاي همه دعا كردم...![]()
بعد از كلي چاق سلامتي و دعا و نماز و از اين جور چيزا، ديدم تازه نزديك اذان شده پيش خودم گفتم، حالا تا صبح چي كار كنم، ما اهل مناجات و نماز شب و بيداري و اين جور چيزا نيستم، حالا چه خاكي توي سرمون بريزم تا صبح بشه. هيچي پيش خودم گفتم، حالا اذان شده، فعلا پاشو نمازت رو بخون، خدا بزرگ، رفتم صف نماز جماعت وايستادم نماز جماعت با شكوه برگزار شد، به قول يكي از استادامون با پياز داغش. نماز كه تموم شد، جناب آقاي مجري برنامه ها رو اعلام كرد، ابتدا زيارت امام رضا عليه السلام، بعدش زيارت امين الله، بعدش يه حاج آقايي احكام ميگه، بعدش هم سخنراني و در نهايت هم زيارت جامعه كبيره. پيش خودم گفتم، چه برنامه مفصلي تا تموم بشه كه صبح شده، بعد هم گفتم چه بهتر توفيق اجباري استفاده ميكنيم، ما كه قصد كرديم تا صبح تو حرم باشيم ديگه.![]()
برنامه ها با شور خاصي برگزار شد، جمعيت زيادي توي مراسم حضور داشتن، هر كدوم از اين مراسم ها تموم ميشد يه عده بلند ميشدن، ولي فوري يه عده ديگه جايگزين ميشدن. مراسم كه تموم شد، گفتم ديگه الان ساعت نزديك يك يا دو بايد باشه، به ساعت كه نگاه كردم، ديدم هنوز 11 نشده، ياد اومد كه زمستونه و نماز ساعت 5 تموم شده. بلند شدم به سمت ضريح حضرت رضا رفتم، اصلا نميشد نزديك شد خيلي شلوغ بود، صحنه هاي زيبا و ديدني كه اشك هر بيننده اي رو در مياره. اون موقع شب، اين همه جمعيت از سراسر كشور فقط به خاطر ديدن يه آقاي غريب اومدن؟
ساعت حدو12 شده بود اما سيل جمعيت همين طور مي اومدن و ميرفتن، انگار برنامه ريزي كرده بودن كه يه لحظه هم دور ضريح خالي نباشه، حدودا ساعت دو نيم شده بود كه فقط يه ذره دور ضريح خلوت شده بود، من تونستم به زور خودم روبه نزديكي ها ضريح برسونم، ضريح مبارك حضرت رضا رو عوض همه عاشقاش بوسيدم. انگار تازه زيارت كرده بودم، اين همه دعا و زيارت جاي دست رسوندن رو برام نگرفته بود. ديگه يواش يواش خودم رو كنار كشيدو و به سمت بالا سر رفتم و براي چندمين بار دو ركعت نماز خوندم. ديگه نزديك اذان صبح شده بود نماز صبح هم با شكوه برگزار شد، با چندين هزار نفر انسان عاشق. واقعا نميدونم اين همه جمعيت عاشق چه جوري توي اين هواي سرد، كه بارون و برف با هم ميومد، فوق العاده سرد هم بود، اومده بودن. ولي زنها و مردهاي جوون بچه به دست و بچه به بغل با يه شور خاصي با اشك و ناله به حرم ميومدن. باباهه، اشك صورت بچه اش رو به صورت خودش، ميمالون. مادر ناز دخترش رو ميكشيد و براش روضه ميخوند، اوني كه ميگن غريب الغرباست، اوني كه ميگن معين الضعفاست، اينجاست تا...، حج ما فقرا اينجاست تا...، ما كه نتونستيم اين ايام حج باشيم اومديم پابوس آقا، واقعا نميتونم اون چيزي رو كه ديدم، به قلم بيارم، واقعا قلم ناتوان تر از اونه كه بتونه تصوير كنه، اي كاش بوديد و ميديديد. حالا بايد وداع ميكردم، خيلي برام سخت شده بود، وقتي اومده بودم نميدونستم چي جوري وقت بگذرونم، اما حالا دلم نميومد برم. پاهام ياري نميداد، رفتم براي آخرين بار زيارت كنم، تا وارد شدم انگار بار اول بود، دلم خيلي شكست، گفتم: آقا خيلي زود دارم ميرم، نميدونم چرا دلم نمياد از اينجا برم...، واقعا اينجا يه قطعه از بهشت، يه زيارت امين الله خوندم و با كلي دلتنگي از درب حرم خارج شدم، خيلي سخت بود، ولي چاره اي نبود.![]()
![]()
اومدم توي حياط حرم ديگه دلم نميومد حتي به گنبد طلايي ش پشت كنم. هوا هم فوق العاده سرد و باروني بود، ولي ديگه برام اهميتي نداشت، خودم رو به فرودگاه رسوندم، بازم انقدر خسته بودم كه روي صندلي سالن انتظار، خوابم برد، يه لحظه به خودم اومدم، ديدم دو تا خانم محترم بهم ميخندن و... ديگه حتي حال متلك انداختن هم نداشتم، سرم رو گذاشتم روي صندلي و خوابم برد، يه دفعه بيدار شدم ديدم مسافرهاي پرواز تهران نيستن، مثل اين كه همشون رفته بودن، سريع خودم رو رسوندم تا جا نمونم، سوار هواپيما شدم و نميدنم كه چه جوري گذشت، ولي وقتي به خودم اومدم كه توي ماشين بودم و استارت ميزدم و صداي اين ترانه رو ميشنيدم كه:
لوتي دست خوش، ديگه با ما هم، تو بد تا ميكني![]()
پيش آشنا و غريب، پشت ما رو وا ميكني... ![]()
با اين صدا زنگ نشاط براي ادامه زندگي كه ايشالله اون لوتي بزرگ، فكر نكنه يه موقعي ما داريم باش بد تا ميكنيم....