تبليغاتX
دل مشغولی ها - خاطرات تایلند
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

 

يه شب به سرم زد بيام توي خيابونا يه دوري بزنم

توي شهر ساحلي پاتايا بوديم

اومدم بيرون و همين طوري بدون هدف به راه افتادم البته اين نكته رو هم همين اول بگم كه به صندوق امانات هتل سر زدم كه مقداري پول بردارم ولي متاسفانه بسته بود

منم بي خيال گفتم همين دور رو برام ديگه. پاتايا هم خيلي شهر بزرگي نبود

ساعت حدودا 12 شب بود راه افتادم از اين خيابون به اين خيابون سرك ميكشيدم و ميرفتم

با اين كه دير وقت بود انگار همه شهر بيدار بودن و شهر حالت زنده­اي داشت. و به خاطر اينكه پاتايا ساحلي بود توريستهاي زيادي هم اونجا بودن

يه تاكسي گرفتم و خودم رو به مركز شهر رسوندم

بساط عيش و نوش توريستها بر پا بود و پاتاييها هم مشغول پذيرايي

كمي بي هدف دور زدم

بعد از يكي دو ساعتي قدم زدن و عكس و فيلم برداشتن يه دفعه به خودم اومدم كه الان كجام

شهرم ديگه خلوت شده بود. ساعتم حدود ۳ صبح بود 

و تازه يادم اومد كه پول هم همرام نيست

واي كه يه دفعه چه وحشتي بهم دست داد

توي يه خيابون خلوت و آدمياي عجيب و غريب كه بعضي شون هم مست

نه ماشيني پيدا ميشد ونه آدم درست و حسابيي

همين طور با حالت ترس و اضطراب به راهم ادامه دادم

از اين به بعد ديگه صداي سگهاي غول پيكر تايلندي رو هم ميشنيدم

تازه حواسم جمع كاري كه كرده بودم شده بود

به ما تذكر داده بودن كه تنها بيرون نيايد حتي روز

واي كه من چه كاري كرده بودم

توي جيب هام رو گشتم ديدم 100 بت بيشتر ندارم (كرايه يه مسير تقريبا 200 بت بود)

خيلي دلهره داشتم كه بايد چي كار كنم....

 ...ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط محسن  |