يه شب به سرم زد بيام توي خيابونا يه دوري بزنم
توي شهر ساحلي پاتايا بوديم ![]()
اومدم بيرون و همين طوري بدون هدف به راه افتادم البته اين نكته رو هم همين اول بگم كه به صندوق امانات هتل سر زدم كه مقداري پول بردارم ولي متاسفانه بسته بود![]()
منم بي خيال گفتم همين دور رو برام ديگه. پاتايا هم خيلي شهر بزرگي نبود![]()
ساعت حدودا 12 شب بود راه افتادم از اين خيابون به اين خيابون سرك ميكشيدم و ميرفتم![]()
با اين كه دير وقت بود انگار همه شهر بيدار بودن و شهر حالت زندهاي داشت
. و به خاطر اينكه پاتايا ساحلي بود توريستهاي زيادي هم اونجا بودن
يه تاكسي گرفتم و خودم رو به مركز شهر رسوندم![]()
بساط عيش و نوش توريستها بر پا بود و پاتاييها هم مشغول پذيرايي![]()
كمي بي هدف دور زدم ![]()
بعد از يكي دو ساعتي قدم زدن و عكس و فيلم برداشتن يه دفعه به خودم اومدم كه الان كجام![]()
شهرم ديگه خلوت شده بود. ساعتم حدود ۳ صبح بود
و تازه يادم اومد كه پول هم همرام نيست![]()
واي كه يه دفعه چه وحشتي بهم دست داد![]()
توي يه خيابون خلوت و آدمياي عجيب و غريب كه بعضي شون هم مست![]()
نه ماشيني پيدا ميشد ونه آدم درست و حسابيي
همين طور با حالت ترس و اضطراب به راهم ادامه دادم ![]()
![]()
از اين به بعد ديگه صداي سگهاي غول پيكر تايلندي رو هم ميشنيدم ![]()
تازه حواسم جمع كاري كه كرده بودم شده بود
به ما تذكر داده بودن كه تنها بيرون نيايد حتي روز ![]()
واي كه من چه كاري كرده بودم ![]()
توي جيب هام رو گشتم ديدم 100 بت بيشتر ندارم (كرايه يه مسير تقريبا 200 بت بود)![]()
![]()
خيلي دلهره داشتم كه بايد چي كار كنم....![]()
![]()
![]()
...ادامه دارد...