شب احیاء بود، من تصميم خودم رو گرفته بودم، ميخواستم برم حرم و بعد از چند سال كه مراسم احياء رو حرم نرفته بودم، دوباره تجربهاش كنم. البته اين دفعه با دفعههاي پيش خيلي فرق ميكرد، چون در گذشته من خيلي به اين مراسمات مذهبي اهميت ميدادم، ولي از وقتي كه نگاهم به مسايل دور و اطرافم دقيقتر شد و سعي ميكردم نگاه عقلانيتری به اطرافم داشته باشم، وضعيت فرق ميكرد. با این نگاه جدیدم، به نظرم كار اين افراد (که بدون آگاهی مسایل مذهبی رو انجام میدادن)، سطحش خيلي پايين بود، البته نميخوام بگم ارزش نداره، ولي فكر ميكنم هر كسي بايد در حد خودش كار كنه اينها اين قدر ميفهمن و همين قدر هم عمل ميكنن، شايد من هم اون زماني كه جور دیگهای فكر ميكردم و اعمال مذهبي رو به شكل سنتياش انجام ميدادم، همون قدري ميفهميدم كه اونها الان ميفهمن، يادم ميياد ماه رمضونها به خودم (تكليف) كرده بودم كه حتما ١٠ دوره ختم قرآن كنم، بدون این که توجه کنم چی میخونم و به ما هم این طور گفته بودن.
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط محسن
|
اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است و تا هميشه سکوت مصورم کرده است نمي تواند از طعم شوکراني من مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم که هر که گوش سپرده است از برم کرده است حسود يعني باور کنم خودم را باز که باز شورترين چشم باورم کرده است زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ شعر براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام جزيره اي است که در خود شناورم کرده است جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است محمد علي بهمني