تبليغاتX
دل مشغولی ها
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

ماركسيسم ساختارگرا قائل به مرگ سوژه است به اين معني كه ما خالق كنش خود نيستيم. اين نظريه به رغم مفيد بودن در سطح كلان ، در سطح خرد كارايي خود را از دست مي‌دهد. منشاء آن فرانسه و برجسته‌ترين شخصيت آن لويي آلتوسر است.شكل پيچيده از ماركسيسم ساختارگرا به منظور مقابله با دو قضيه تكوين يافت كه برچسب‌هاي اراده‌گرايي و اقتصادگرايي را بر خود دارند. ماركسيسم ساختارگرا يك نظريه فراگير است اما در انتقال به سطح خرد شكست مي‌خورد.

دو معيار آلتوسر براي محك يك نظريه: 1. باز بودن يك نظريه 2. ترتيب تبيين كنندگي مفاهيم مندرج در نظريه. نظريه علمي در توليد موضوع‌هاي نظري داراي انسجام عقلاني و منطقي است.

مفاهيم بنيادي نظريه آلتوسر: كردار: به كنش انساني البته با كنار گذاشتن قصد و انتخاب اطلاق مي‌شود. هر كردار از سه عنصر مواد خام، وسايل توليد و محصول تمام شده تشكيل شده است همه كردارها بر كردار اقتصادي بنا مي‌شود. از تفاوت‌هاي مهم او و ساختارگرايان ارتدكس‌تر اين است كه او در مقابل قواعد دگرگوني با نوعي فكر عليت كار مي‌كند. اوسطوح سياسي و ايدئولوژيك را صرفا محصول سطح اقتصادي نمي‌داند بلكه براي هر يك از آنها موجوديت خاص خود را قائل است كه به شكلي پيچيده به هم وابسته‌اند،؛ همچنين او فرايندهاي علي را دوسويه مي‌داند. او در تكامل دروني يك جامعه يك سطح يا سطوح بخصوصي را مهم‌تر مي‌داند.

زحمت‌كش و غير زحمت‌كش: در فئوداليسم ارباب فئودال و غير زحمت‌كش دهقان است. در سرمايه‌داري غير زحمت‌كش مالك كارخانه و رحمت‌كش كارگر است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

او شاگرد برجسته زيمل بود، براي برقراري ارتباط با ويندلباند يا ريكرت به سراغ وبر رفت اما پس از آشنايي با وبر او را علي رغم شهرت آندو آدم خارق العاده‌ فرهنگ آلماني يافت. او تحت تاثير ارنست بلوخ (فيلسوف – عارف) نيز بود. پس از انقلاب روسيه (1917) به حزب كمونيست مجارستان پيوست و در انقلاب 1919 شركت كرد، وزير فرهنگ شد و پس از شكست به وين گريخت. وبر كه خواهان ارتباط دوباره با او بود با روحيه‌اي پدرانه او را به برگشتن به كار علمي دعوت كرد اما با پاسخ منفي او روبرو شد. لوكاچ مرگ وبر را در 1920 به عنوان يكي از بدترين وقايع عمر خود مي‌دانست. در 1922 آگاهي طبقاتي را نوشت كه آنرا بنيان ماركسيسم و فلسفه معاصر خوانده‌اند، فلسفه و جامعه شناسي او عبارت است از تركيب عقلانيت ماكس وبر، فرهنگ زيمل و بخش‌هاي تاريخي سرمايه ماركس. آنچه براي او اهميت داشت روش ماركس بود نه نتايح تحقيقات او، ارتدكس بودن فقط به روش مربوط است و بر اين مبنا متكي است كه ماترياليسم ديالكتيك راه وصول به حقيقت است.    (هر چند ماركسيسم علاوه بر روش وصول به حقيقت روش تغيير جامعه هم است!)

اثر ديگر او نظريه رمان ( تفسير كلي ادبيات غرب از رمان يونانيان به بعد با تكيه بر مقوله رمان) است او در ا ين كتاب سعي مي‌كند اخلاق را از زيبايي شناسي استنتاج كند او كليت را در اين كتاب به معناي كليت هستي و در تاريخ و آگاهي طبقاتي به معناي كليت معرفت شناختي به كار مي‌برد. قهرمان شعر حماسي اجتماع و قهرمان رمان فرد است. دو نوع جامعه كه دو نوع شكل ادبي مبين آن است: 1. جهان يوناني كه ذهن يا قهرمان آن اجتماع است 2. عصر جديد كه ذهن يا قهرمان آن فرد است.   در تاريخ و آگاهي طبقاتي: ذهن عصر جديد طبقه پرولتارياست كه قادر است كليت عصر جديد را بفهمد و با انقلاب اجتماعي آن را تغيير دهد.

زيبايي‌گرايي تام : در غيبت كليت حقيقي مي‌توان به كليتي هنري در قالب رمان دست يافت كه نشان حقيقت ضمني اين جهان باشد. دو نكته اهميت دارد:نگاه يوتوپيايي لوكاچ به آينده و سپس بي علاقگي لوكاچ به هر نوع پراكسيس اجتماعي براي خلق اين يوتوپيا در نظريه رمان ( به خلاف آدرنو و هايدگر ).

لوكاچ دانش را تامل نمي‌داند و مي‌گويد دانستن يعني كنش. و در پاسخ اينكه چرا اين كنش را بايد طبقه‌اي انجام دهد مي‌گويد چون نقدي كه از ديدگاه طبقه انجام مي‌شود نقدي است از ديدگاه كليت و مي‌تواند وحدت نظريه و عمل را ايجاد كند، كنش مورد نظر لوكاچ كنش انقلابي است. چرا بورژوازي نمي‌تواند به خودآگاهي برسد؟ چون رهيافت آن كسب نفع خود به زيان اكثريت جامعه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط محسن  |