تبليغاتX
دل مشغولی ها
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

به بهانه سفر به شيراز

تخت جمشيد شكوه ايراني يا ....

بي ترديد تخت جمشيد مايه مباهات و عظمت ما ايرانيان است.

ميخوام يه نكته اي كه مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول كرده، براتون بگم. بهانه اش هم، سفرم به شيراز بوده... .

ميگن ايران از زمان يزدگرد سوم، به بعد كه مسلمونا به ايران حمله كردند، ديگه حكومت و دولت سرا به خود نديده؟ يه سوال جدي اينه كه آیا واقعا اين گونه بود. و بعد از حمله مسلمانان به ايران (لطفا زود قضاوت نكنيد) دولتهاي حاكم در ايران قبيله اي شدند و اين آفت بزرگ دامنگیر ايرانيان شد، امپراتوري هخامنشي و ساساني و... را به خواب هم نديد. بي اقتدر شد و از صحنه دنيا به مرور عقب افتاد؟

خب من اين تعطيلات رفته بودم شيراز(1) جاتون خالي يه دوري توي تخت جمشيد و نقش رستم و نقش رجب و شهر استخر و... زديم و كلي جاي شماها رو هم خالي كردم...

دو مطلب مهم:

۱. يوناينان باستان در جست و جوي پاسخي به اين سوال بودند كه، بهترين رژيم سياسي كدام است؟

۲. اما مدرن ها با نگرش دو انديشمند سياسي مهم (ماكياولي و روسو) به دنبال ابداع عقلانيت سياسي، عقلانيتي كه بتواند ساختار اجتماعي قدرت را به بهترين وجه حفظ كند. در جامعه مدرن ما به دنبال آزادي هاي فردي و فرديت به پيش رفته ايم، شرايطي كه افراد بتوانند با خود خواهي و فرديت هاي مدرن خود زندگي كنند.

فرق اين دو مساله مهم در چيست؟ اگر كمي دقت كنيم، درميابيم كه تفكر اول به برپايي نظامي مي انديشيد تا بتواند به جهانيان بباوراند، نظام ما بهترين است. نمود و بروز آن نيز در بناها و هنرهاي به جا مانده از آنها است. در حقيقت به دنبال چيزي بودند تا بتواند خود را به جهانيان اثبات كنند. دغدغه آنها اثبات خود و نظام خود به جهان و عصر هاي آينده بود.

يكي از مهم ترين اين آثار، شهرهاي پليس در دنياست، كه یکی از آنها، پرس پليس يا همان تخت جمشيد است(۲). بناها و كتيبه هاي به جاي مانده از آنان، اينگونه سخن ميگويد كه ما چنين فرمانروايي ميكنيم، بايد اين گونه جهان را بايد بسازيم و بهترين در جهانيم. به نظر شما، تفكر ماقبل مدرن چيست؟ يا بهتر بگويم به چه معنايي است، ماهيت اش چيست؟ آيا چنين تفكري درست است؟ (باز هم زود قضاوت نكنيد) من نميخوام از مدرنيته دفاع كنم. در حقيقت نظام مدرن ميخواهد كاري كند كه انسان آزاد باشد. اين آزادي با ساختن بناهايي مثل اهرام مصر، ديوار چين و شهرهایی مثل تخت جمشید و... سازگار نيست، كسي كه تمايلي به حفظ وضعيت موجود نداشته باشد، چگونه حاضر است هزينه آن را بپردازد. در جهان مدرن همان گونه كه فوكو ميگويد(۳): «از من نپرس كي هستم و از من نخواه همان كس باقي بمانم».

 يا آن گونه كه بابك احمدي نقل ميكند: «در رويا ديدم كه پروانه هستم در آسمان پرواز ميكنم بعد بيدار شدم حالا سرگردانم آيا مردي هستم كه در رويا پروانه بودم يا پروانه اي هستم كه كه در رويا مرد بودم».

يا آن گونه كه پائولو كوئيلو ميگويد: «نميخواهم كشيش شوم... ميخواهم سفر كنم چون دنيا را گسترده و بي انتها و شگرف ديدم... وقتي از صحراهاي اندلس خسته شدم .... ملوان ميشوم وقتي از دريا خسته شدم... به ساحل ميرسم... به شهرها... به فرصتهايي ناشناخته...».

 يا آنگونه كه شاعر ميگويد:

تا چند كني قصه ز اسكندر و سهراب ده روزه ي عمر اين همه افسانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي     ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

اصلا فرار از اين محدوديتها، فرار از روح جمعي يا فرار از قيد و بندها و راحت شدن از سختيها، ما را به نظام سياسي مدرن راهنمايي كرد. ما در نظام مدرن، از انسان كامل مسيحيت، فرار كرديم (اين را علي الحساب دينهاي الهي به شمار بياوريد، چون در اين مساله مشترك اند) در مسيحيت ميگفتند: افراد جامعه بايد به سمت انسان كامل در حركت باشند، چون ميتوانند به آن مقام برسند، مظهر مسيح هم در كليساست، نماد انسان كامل هم در كليساست، پس كسي متدين است كه به كليسا برود، پس كليسا تبديل به يك سازمان ميشود، سازمان مسيحي يا سازمان الهي(۴) خب، نتيجه اجتماعي آن اين شد كه ما به اومانيسم رسيديم، خدا در قالب انسان تجسد پيدا كرده. براي چنين انسان كاملي، كليسا پول ميدهد و هنر مخصوصش را ايجاد ميكند، براي مثال لئوناردوداونينچي، با تشريح بدنهاي مردگان، سعي ميكرد تصوير دقيقي از انسان را ترسيم كند و بازوان انسان را آنگونه كه بايد، ترسيم كند و... در اين ترسيم ها آلتهاي تناسلي يا كشيده نميشود يا پوشانده ميشود، چون انسان كامل ها ازدواج نكردنند، مريم، عيسي و يحيي...

از اين پس مسيحيت طغيانگر، به نقد پرداخت. گفت: آن خدايي كه گفتيد در مسيحيت تجسد يافته مُرده است، پس خدا مُرد، يا به عبارتي خدا از اولش نبوده است و تمام اينها خرافات است و بس. حال كه خدايي نيست، ما بايد به دنبال فلسفه جديد باشيم.

ماركس ميگفت: ما بايد به دنبال انسان نوعي باشيم، يعني انسان كامل همان انسان نوعي است و نه چيزي بيشتر از آن. حال كه خدايي وجود ندارد، ما به تاريخ مادي پناه ميبريم. ماركس معتقد شد، انسان در طول تاريخ خودش را توليد و حفظ ميكند. با اين بيان، اومانيسم جديد پديدار گشت.

فرويد نيز از طرفي ديگر، به باورهاي انسانهاي گذشته حمله ور شد. او به نقد جسميت پرداخت و گفت چون در گذشته ي بشريت، غريزه جنسي انسان سركوب شده است، باعث بروز اين حركات و مشكلات رواني براي انسانها شده و به دنبال خدا و درگير مشكلات رواني شده است. پس فرويد به جسمانيت، جنسيت را نيز افزود. پس غريزه جنسي من جزيي از حيات است، نبايد مخفي و پوشيده باشد، برخلافِ اديان الهي. اين دسته نيز، افكارشان را، با هنر وارد اومانيسم كردند. براي مثال آب نماها، مجسمه ها، عكسها و حتي اسلحه ها مثل هفت تير، توپ و...، و حتي آفتابه، سنگ توالت و...

پس وضعيت مدرن به اين صورت شروع شد. در حقيقت در يك كلام، زندگي كردن براي آسايش اين جهاني و دين هم در صورتی به درد ما ميخورد كه كاملا عرفي شود. توجه نداشتن يا تقليل دادن زندگي جهان، به آسايش بيشتر بشر و آزادي هايي كه يا دين يا نظام هاي ديگر جهاني از انسان سلب كردند.

خب، من در شيراز اين دو نظام متفاوت را در دو ساختار بنايي و ساختماني متفاوت ديدم، يك نوع بنا، در تخت جمشيد و شهر استخر و نقش رستم و... بود، كه متعلق به شهر پليس هاي عصر قديم بود و نوع ديگر، مربوط به يكي دو قرن اخير و بناهاي شهري كه در شيراز بود. در اولي شكوه عظمت همراه با ايدئولوژي باستاني، با ويژگيهايي كه بيان كردم ، را ديدم، و در دومي بناهايي كه صرفا به كاربرد و  آسايش در آن و... توجه شده است. البته به يك نكته مهم هم توجه دارم كه از كجا ميتوانيم، چنين برداشتي داشته باشيم. شايد بناهاي گذشته نيز به همين منظور ساخته شده باشند، يا به تعبير برايان في، ما داستانها را آنگونه كه ميخواهيم ميسراييم. ولي اين يك جواب روشن از روش شناسي جامعه شناسي دارد كه من، تنها در مقام پاسخ از آن اشكال ميگويم (چون به اين مبنا هم اشكال دارم) كه مشاهدات ما نظريه يا تئوري پيچ است، يعني ما با يك منظر به مشاهده ميپردازيم و البته تحليل مان نيز در همان چارچوب مفيد است.

بچه ها با نظراتتون کمکم کنید....

...................................................................

پي نوشت1: بچه ها ميگن چي شده من افتادم به دوره گردي؟ در جواب بگم كه: من تمام اين جاهايي كه ميرم رو، براي بار چندم که سر ميزنم، ولي يادمه يه استادي داشتم كه به ما سفارش كرد تمام سفرهام رو، دوباره و با ديدي جامعه شناسي برم. از طرفي براي دانشجوهام مينويسم كه ياد بگيرن، بايد سفرهاشون رو از ابتدا علمي كنن تا ناچار نشن دوباره كاري كنن.

پي نوشت۲:سه شهر پلیس درجهان وجود دارد که یکی پرس پلیس یا تخت جمشیده. یکی هم در یونان و یکی هم در ترکیه.

پي نوشت3: من در اين نوشته به لحاظ بررسي دو زمان قبل از مدرن و بعد از مدرن، بحث پست مدرن را با مدرن يكي گرفته ام چه اينكه ماهيتا آن را يكي ميگيرند، البته نقد و بررسي هايي در اين زمينه دارم كه مجالش فراهم نيست.

 پي نوشت4: تفاوت هايي در اين جا با اسلام وجود دارد كه من به آنها توجه دارم، ولي مجال آن بحثها را در اينجا نميبينم باشد براي فرصتي ديگر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

امكان فهم صحيح

سلام بر دوستان عزيزم كه من رو در نوشتن اين مطالب، با نظرات ارزشمندشون ياري ميدن.

نمي دونم با نوشتن اين مطالب به كجا ميرسم به نفي حقيقت يا به نفي جامعه شناسي يا.....؟

ما چو كشتيها به هم بر ميزنيم                 تيره چشميم و در آب روشنيم

                                                                                   (مثنوي، دفتر سوم)

ولي برام مهم كه دارم مينويسم و خوشحالم كه بعضي موقع با يه تلنگر خيلي كوچيك از طرف شما يه راه طولاني رو ميونبر ميزنم. خب بگذريم، به نظر شما آيا فهم ما از ديگران تاريخي است؟ برخي معتقدند كه قانون باوري ميتونه به درك واقعيت كمك كنه يعني ما ميتونيم به فهم مشترك از هم برسيم (يعني با تجربه كردن ميتونيم واقعيت رو بشناسيم همون قصه پوزيتيويسم­ها).

اما اين حرف يه ايراد اساسي داره و اون اينكه: باعث ميشه در علوم اجتماعي براي اين كه ما بتونيم قانوني و علمي باشيم به ناچار بايد دست به پيش بيني هاي عام و فراگير بزنيم مثل اين كه روانشناسها به دنبال كشف قوانين تحول روانشناختي هستند يا جامعه شناسها به دنبال كشف قوانين تعامل گروه هاي كوچك و... هستند (در حالي كه در اين كار موفق نبودن). خود جامعه شناسها هم معتقدند كه نمتونن دست به تبيين و پيش بيني بزنند، چون مواجه اونها با انسانهاست و انسانها با قصد و نيت اعمال و افعالشون رو انجام ميدن. به اصطلاح، اكثر قوانين اجتماعي قصدي و نيتي هستند و نميتونيم اونها را حتي تحليل كنيم. منظور از قصدي بودن اينه كه ما در مساله راي دادن به علت راي دادن ميپردازيم نه اين كه چرا مردم دستشون را بالا يا پايين ميآرن، ما به دنبال كشف، قصد و نيت انسانها هستيم نه حركات ظاهريشون. (برايان في ص277-290) «پس علم اتفاقات را همچون خود وقايع نشان نميدهد». پس ما واقعيت رو علمونيزه ميكنيم يعني با پرسپكتيو و چشم انداز خودمون، همون طور كه قبلا اشاره كرديم، توصيف ميكنيم. پس قانون بنياد بودن، نميتونه تغييرات كلانِ دوره هاي طولاني رو در تاريخ بشري توضيح بده.

در مقابل اين ديدگاه تاريخيت باوريه، همون حرفي كه ما تا حالا گفتيم، همه چيز در بستر فرهنگ شكل ميگيره و به نسبيت فهم ميانجامه. 

حالا نكته جالب اينكه، برايان في ميخواد بين اين دو نظريه ي كاملا متضاد (كه خودش هم به اين نكته توجه داره) تلفيق كنه، كه به نظرم نه تنها موفق نيست، بلكه سوالات جدي تري رو به وجود مي ياره...

دوستان عزيزم، با نظراتتون كمك كنيد...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط محسن  |