تبليغاتX
دل مشغولی ها
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

داستان تردید

«كاپيتان كوك، جانش را به اين دليل از دست داد، چون معناي بازگشتِ ناگهاني اش به هاوايي را از ديد بوميان تاويل و تفسير نكرد»

خب عزيزاي مهربون، حالا بيايد بريم سراغ پاسخ به اولين سوال. راستي من يه تشكر به همه بدهكارم، چون واقعا لطف كرديد، مطلب من رو خونديد و نظرتون رو داديد. اين نظرها برام خيلي جالب و مهم بودن؛ يعني واقعا پاسخهاي جالبي شنيدم و بهم كمك كرد، تا بهتر بتونم اين حرفهايي رو كه ميخوام بنويسم، بنويسم.

به اولين جمله اين متن، خوب توجه كنيد. جواب اين سواله كه، آيا ما بايد ديگران را عقلاني بدانيم يا خير؟

اصلا ديگران عقلاني ان اگر هستن به چه معنايي؟

بازم ميگم، بعضي دوستا به قول معروف عمق فاجعه رو نگرفتن. اين حرف يعني؛ واقعا بايد در برخورد با مردم چي كار كرد، اصلا برخورد ما با مردم، بايد چطوري باشه، اين سوال به ظاهر آسون جواب سخت وپيچيده اي داره، هزاري از انديشمندا فقط در صدد پاسخ به همين سوال بودن و كل عمرشون رو در اين راه گذاشتن. بعضي به نسبيت رسيدن؛ يعني اصلا ما هر كدوم مون توي يه دنيايي زندگي ميكنيم و نميتونيم هم ديگه رو بشناسيم، يا ما اصلا واقعيتي نداريم. خيلي چرت و پرت نگم (يعني علمي نگم. تذكر: به نظر من اگه كسي نتونه حرفهاش رو همه فهم بگه، البته توي علوم انساني، به نظرم خيلي پرتِ، براي همين فكر ميكنم علمي، به معنايي كه ديگران چيزي نفهمن، يعني خود گوينده هم ...)

حالا بگذريم، بيايد داستان بخونيم:

اين كاپيتان ما (هموني كه اول عرايضم صحبتش بود)، توي دريا، دچار طوفان ميشه، ساحل هاويي رو از دور ميبينه و ميگه: ميرم توي اين ساحل و  بعد از درست كردن كِشتيم، به سفرم ادامه ميدم. وقتي مي رسه، ميبينه بوميا دورش جمع شدن و مثل خدا مي پرستنش، اول تعجب ميكنه، ولي بعدش مگه بي خيال، صفا رو عشق است، و هيچي نميگه. نگو كه بوميا فكر كردن كاپيتان ما «لونو» بوده، خدايي كه سالها پيش رفته بود، اما بنا به پيشگويي هايي قرار بود برگرده، بوميا هم حسابي اين كاپيتان ما رو به جاي خدا پرستيدن. روده درازي نكنم، خلاصه، كاپيتان كوك ما بعد از چند روزي با آذوقه فراوان و كشتي درست شده، از هاوايي ميره، ولي در كمال بدشانسي بعد از دوهفته اي كه توي دريا بود، بادبان اصلي يكي از كشتي هاش، آسيب مي بينه و ناچار ميشه دوباره به همون بندر در هاوايي برگرده، دليلي هم نداشت كه به اونجا برنگرده، يا به برگشتن به اونجا بدگمان باشه. كوك ما فكر ميكرد، برگشت دوباره اون، تنها يه ملاقات دوباره از دوستانش. اما در نظر بوميا، اين بازگشت، نشانه قطعي اينه كه، كوك «لونو» نيست و صرفا مزاحمي بوده، كه ميخواسته اينها رو سركيسه كنه.

حالا اين قسمت رو آهسته و با تفكري عميق­تر بخوانيم:

«كوك هرگز فكر نميكرد بازگشتش او را از مقام خدايي، به مقام يك شورشي در نزد بوميان برساند. او بهاي اشتباهش را با جانش پرداخت»

 بازم با نظراتتون كمكم كنيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

به بهونه یه سفر (تجربه تردید در سفر )

 تعطیلات آخر هفته گذشته رو رفته بودیم کرمانشاه(جای همه خالی). تجربه جالبی بود حالا اون چه رو دیدم، براتون مینویسم تا از نظرات تون استفاده کنم.

اول چند سوال (نگید بازم می­خواد گیجمون کنه با دقت بخونید ):

آیا باید همان فرد (یا از همان افراد) باشی تا  فردی را بشناسی؟

آیا برای آن که خودمان باشیم نیازمند دیگران هستیم؟

آیا فرهنگ و جامعه ما را آن فردی می­کند که هستیم؟

آیا افراد در فرهنگ­ های مختلف در جهان ­های مختلف زندگی می­ کنند؟

آیا فهم ما از دیگران باید طبق ضوابط و ملاک ­های خود آن­ها باشد؟

آیا ما می­ توانیم درکی عینی و واقعی از دیگران داشته باشیم؟

 

خب حالا داستان بگم:

توی مسیر به جاهای جالبی برخورد کردیم از جمله شهرهای تاریخی و قدیمی ایران، مثل ملایر، خوزان، همدان، توسیرکان، اسدآباد، قلعه آناهیتا، بیستون و خلاصه کرمنشاه. خب خلاصه سفر: تو مسیر به اندازه این که، این جاها رو دیده باشیم وایستادیم، و به سمت مقصد اصلی حرکت می کردیم که کرمانشاه باشه. برای اونهایی که دوست دارن بدونن بگم که از تهران تا کرمانشاه رو تقریبا 6 ساعته میشه رفت حدود 650 کیلومتر.

 خب بگذریم اونی که برام توی اولین نگاه جالب اومد شهر اراک بود، این شهر ساختاری کاملا مدرنیته­ ای داشت و یه شهر خشن و ترسناک که دور تا دورش رو کارخونه­ های وحشتناک و دود و ماشین­ های کامیون و تریلی گرفته بود اصلا احساس آرامش نمی­کردم دلم می­ خواست هرچه زودتر ازش بیرون برم. یه حالت عدم امنیت رو احساس می­کردم نمی­دونم گرچه مظاهر مدرنیته برامون جالبِ، سوار اون ماشینی که بودم دست ساخته خود این­ها بود اون موبایلی که دستم بود از تو همین کارخونه­ ها بیرون اومده بود ولی ناخودآگاه یاد حرف­ های مارکس می­افتم که چه زیبا به نقد و بررسی فشارهایی که همیشه به طبقه کارگر وارد میشه می­پردازه، یاد اون موقعی که نصف شب از اتوبان کرج به قزوین می­گذشتم و می­دیدم تمام چراغ­های کارخونه ریسندگی روشنه و کارگرها دارن کار می­کنن یه سکوت وحشتناک و خشن ولی با یه خشونت نمادین که بوردیو بهش اشاره می­کنه که همه پذیرفتن باید الان این­جا باشن و هیچ ظلمی هم اتفاق نیفتاده، یادم میاد اون موقعه از تمام لباس­هایی که پوشیده بودم بدم اومده بود دلم می­خواست مثل آدم و حوا فقط چند تیکه برگ داشتم تا دچار این عذاب وجدان نشم. حالا یه وقت فکر نکنید من یه سنت­ گرای محض شدم­ا. من در عمل هنوز چاره ­ای برای این ندارم شاید اگه خودم هم باشم همین کارها رو بکنم ولی دلیل نمی­شه پیامدهای یه عمل اجتماعی رو نبینم (شاید همون کاری که میگن مارکس به نفع نظام سرمایه­ داری انجام داد و با این نقدهاش باعث شد اون­ها حداقل حقوق کارگر را برای این­که ساکت­ شون کنن بهشون دادن مثل حق بیمه و هشت ساعت کار در روز و...).

خب بگذریم خیلی دلم گرفت بدتر از این، این بود که وقتی از شهر اراک خارج شدیم به شهری رسیدیم که اسم شهر هم، مهاجران بود راستی عجب قصه تلخی است این مهاجرت.  حدود 90% بزهکاری­های شهر تهران توسط مهاجران انجام می­شه البته به این دید نگاه نکنید که اون­ها مقصرهای اصلی­هستند، مقصر مدرنیته است که تمرکز گرایی رو یادمون داده و ما هم بهش دامن زدیم و تمام امکانات رو یه جا جمع کردیم که یه نفر اگه با کارخونه شهر خودش هم کار داشته باشه باید بیاد مدیر عامله همشهری­ ش رو توی تهران ملاقات کنه اون هم با وقت قبلی.

ببخشید اگه خیلی حاشیه می­رم، خلاصه ساختار شهر مهاجران از دور چنان چندش آور بود که نگو یه شهر در کنج کوه، که تنها چیزی که ازش پیدا بود ساختمون­ های غول آسایی بود که انگار فقط ازشون خشونت، سختی زندگی، پایین بودن سطح افرادی که توشون زندگی میکنن، مشکلات خانوادگی فراون ناشی از درآمدهای کم، نبود فرهنگ زندگی سالم و... رو نشون می­داد. این شهر منظورم شهر مهاجرانِ، خیلی با شهرهای تاریخی که بعدش دیدم فرق می­کرد. فضای کم و کوچک شهری، ساختمان­ های نزدیک به هم، بدون فضای سبز در حالی که چند قدم اون طرف تر پر از سرسبزی و طراوت بود ولی مهندسین مدرن با کم­ هزینه بودنِ ساختار شهری موافق­ان، اصلا حاضر به خرج اضافی اون هم برای کارگر جماعت نیستن، به نظر شما واقعا چرا؟

خب بگذریم اگه بخوام همین جوری روده درازی کنم چند روز باید پای صحبت­ هام باشید بی خیال ووللش....

بعدش رسیدیم به ورودی شهر تاریخی ملایر وای وای... چقدر زیبا بود ، چه شهر آرامش بخشی، شهری سر سبز با درخت­های کهن­ سال و زیبا با بلوارهای بزرگ و دل­گشا اصلا انگار سازندگان این شهر بر خلاف شهر مهاجران و... می­خواستن تلافی کنن (اگر چه این شهر قدیمی­ترِ)  این همه زمین خدا ریخته ولی... بهتر پا تو کفش سیاستمدارها نکنیم.

خلاصه بعدش رفتیم به شهر تاریخی همدان البته چون مقصدمون نبود وارد شهر نشدیم، گذاشتیم برای یه وقت دیگه. ولی ورودی این شهر هم زیبا نبود پر از تعمیرگاه ­های کامیون، تریلی و... بود. به نظرم چون مرکز استان بود این طوری بوده، خلاصه همه میومدن اونجا حس خوبی نداشتم.

از اون جا که بیرون اومدیم رسیدیم به شهر تاریخی اسد آباد، بعد از رد شد از گردنه­ ها، توی سرازیری که میافتی شهر اسد آباد پیدا میشه چقدر غرور انگیز و جالب بود شهر سید جمال اسد آبادی، درباره سید جمال چیزی نمی­گم چون می­دونم که بهتر از من می­شناسیدش ولی همین قدر بگم که من هم خیلی بهش افتخار می­کنم. این شهر هم منظره زیبا و چشم انداز فوق العاده­ ای داشت یعنی بی­ نظیر بود. آدم دلش می­خواست همون جا بالای تپه بشینه و این چشم­ انداز رو نگاه کنه چه شکوهی داشت.

موقعیت جغرافیایی­ ش رو اگه بخوام بگم این جوری: از سمت تهران شما، به سمت رشته کوه­های زاگرس در حرکت­ید و همین طور از سطح دریا به سمت بالا می­رید، آدم این رو توی رانندگی هم احساس می­کنه مثل این که داری کوه نوردی می­کنی. وقتی می­رسی به بالای گردنه­ ای که اسدآباد از بالاش پیداست انگار بالای قل ه­ای و از اونجا همه چیز زیر پات می­بینی، البته ارتفاع خیلی پایین نمیاد برای همین احساس می­کنی تا کرمانشاه توی یه گودی شبیه گودی کوه آتش فشانِ که اون بالایی و لذت می­بری. این منظره با چشم اندازی از مخمل سبز خدایی و درختان تنومند و زیبا، طبیعت بی نظیری رو مشاهده به­ وجود آورده که واقعا قابل توصیف نیست. هر چه از بد منظره­ای شهرهای صنعتی شنیدی این­جا جبران شده و همه رو برعکس کن واقعا غیر قابل بیان و توصیفِ. امیدوارم هر چه زودتر بتونید سری به این ورا بزنید.  

حالا از توصیف طبیعت بگذریم. این رو دارم مفصلا و جداگانه می­نویسم تا ببینم چی پیش میاد.

اگه یادتون باشه چند تا سوال ابتدای عرایضم آورده بودم که می­ خواستم درباره ربط اون­ها با این سفرم براتون بگم. جدای از این توصیفات طبیعی، به نظر شما آدم­های این مناطق چه­ جوری­اند؟ فکر می­ کنید اون­ها چه فرقی با ما دارن اصلا فرقی دارن یا نه؟ اصلا همچین سوالی درسته؟  من در این­ باره یه چیزای می­خوام بگم و نظر شما رو هم بدونم ولی چون پست این دفعه زیاد شده، توی پست بعدی میارمش.

تا اینجا نظرتون چی ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

 

سلام بر همه دوستان، بازم می­خوام درباره واقعیت تردید صحبت کنم، اما این دفعه عاشقانه­اش!!!! 

به این سخن برایان فی توجه کنید: «به هیچ روی خود پدیده­ها نیستند که عین واقعیت­اند، بلکه واقعیت همان پدیده­ها تحت توصیف خاص است»  حالا این شعر زیبا رو هم در هیمن راستا تفسیر بفرمایید...

 

يک تار مو برای پريشانی ام بس است


دوری چنان که خواستنت غير ممکن است
پرواز در هوای تنت غير ممکن است

میخواستم لبان من و شانه­های تو ...
لج کرده سخت پيرهنت؛ غير ممکن است!

تو ساقه روح مرا قبضه کرده­ای
من پيچ‌پيچ بر بدنت ...؛ غير ممکن است

يک تار مو برای پريشانی ­ام بس است
ای روسری که وا شدنت غير ممکن است

ای ماه پاره پنجه ی من پير شد ولی
باور نکرد داشتنت غير ممکن است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط محسن  |