سال ۱۳۸۷ مبارک.![]()
![]()
![]()
سال خوب و خوش و خرمی داشته باشید.
یک روز چوانگ ـ تزو همراه با دوستش هویی ـ تزو بر فراز پل زیبای رودخانۀ هائو گردش میکردند. چوانگ گفت: «ببین این ماهیها چقدر قشنگ ازآب به بیرون میجهند، این نشانۀ شادی آنهاست». هویی گفت: «تو که ماهی نیستی، چگونه می‑توانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟» چوانگ در پاسخ گفت: «تو هم که من نیستی، چگونه میتوانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟» هویی گفت: «بله، من تو نیستم، و نمیتوانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو نمیتوانی از شادی ماهیها با خبر باشی». چوانگ گفت: «پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من چگونه میتوانم از شادی ماهیها با خبر باشم، و با اینکه فکر میکردی که پاسخ را میدانی، باز این را پرسیدی. اما من از شادی ماهیها به خاطر شادی خودم با خبرم، شادی دیدن آنها از فراز پل هائو».
به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح باز میگردد، یک هزار سال بعد در شعری از پوچییو چنین اشاره شده:
«بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی حاصل بود
فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبر نیست.
ماهی خواری در پی صید ماهیان است، ماهیها میجهند
نه از سرشادی، بل به نشانۀ خطر!
آب نه چندان ژرف، ماهیها اندک، ماهی خوار گرسنه:
ذهن او در کار، چشمها گشوده، در انتظار صید.
از بیرون آرام مینماید، اما از درون سخت پریشان است:
چیزها چنان که مینمایند نیستند ـ اما چه کسی میداند؟»
هویی با این که پاسخ سئوال خود را میداند و میپرسد، باز در شک خود حق دارد: «از کجا میدانی؟ تو که ماهی نیستی». چوانگ یکی از امکانات را پیش میکشد، اما از صدق آن مطمئن است: «من از شادی خودم، شادی ماهیها را نتیجه گرفتهام». چوانگ فکر میکند که شاد است، و چنین هم میگوید، اما از کجا میتواند اطمینان یابد که به راستی شاد است؟ اساس حکم او آموزۀ دائویی وحدت انسان با طبیعت است، و تنها میتواند تاویلی از حس خود بر این اساس ارائه کند. از کجا معلوم که آن آموزه درست باشد؟ هویی از کجا مطمئن باشد که چوانگ درست دانسته، یا راست گفته است؟ حق با شاعر است: فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران بی خبر است. از ذهن دیگر جانداران و از آن میان دیگر آدمیان.
شاعر به جای شادی، خطر میبیند، اما در این نکته هم شک دارد، چون میگوید که چیزها چنان که به نظر میآیند، نیستند، و میپرسد: «اما چه کسی میداند؟» اگر او روی پل کنار دو دوست بود، چه میگفت؟ لابد به آنها خبر میداد که جهش ماهیها به نشانۀ اعلام خطر است، ولی آنها حق داشتند از او بپرسند که از کجا مطمئن است؟ ماهیخوار که از بیرون آرام مینماید، وانگهی درون سخت پریشان او را از کجا میتوان شناخت؟ مگر نه این که ذهن آدمی از ذهن ماهی خوار بیخبر است؟ به گونهای شگفتآور و متناقض نما همه چیز آنجا که حل نشوند سادهتر مینمایند. برای ما درک این نکته ناممکن است که چرا ماهیها از آب بیرون میجهند، چون ما ماهی نیستیم. تازه، اگر ماهی هم بودیم، از کجا معلوم که چیزی از کار خود سر در میآوردیم؟ حدود یک صد سال پیش از پوچییو، شاعری دیگر و مشهورتر، لیپو، گفته بود:
آیا چوانگچو بود که در رویا
دید پروانهای است؟
یا پروانه بود که به خوابش
خود را چوانگچو دید؟
نسبینگری رادیکال فقط در این خلاصه نمیشود که بپذیرم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و دیدگاه دیگری را بشناسم. حتی این هم نیست که باور کنم حقیقت برای من و دیگری امر واحدی نیست، و حکم یکسان عقل بر ما جاری نمیشود. نسبینگری رادیکال این است که حتی در حق خودم نیز ندانم حقیقت کدامست، و نتوانم دریابم که من با حقیقت بازی میکنم یا حقیقت با من.
رادیکالترین شکل نسبینگری با شکآوری تام، با حاکمیت تردید، یکی است.
تا حالا درباره فیلم پرستاران فکر کردید به نظرتون چه جور فیلمی!؟![]()
اصلا نگاه کردن به این فیلم رو چطوری می پسندید منظورم رو واضح تر بگم بی خیالی و از کنارش گذشتن
یا غرق در فیلم شدن؟ ![]()
به نظرم یه نکته مهم در این فیلم جدال بین مرگ و زندگی.
چند سوال:
چرا میچ مرد؟ ![]()
آدم های خوب باید برن، به پشت این ماشین ها نگاه کردید می نویسن چرا خوبان می میرند. اصلا آدم ها باید بمیرن، ![]()
جواب چی؟![]()
این فیلم میگه نه، توی دل ما هم همینه نه! آدم ها مخصوصا خوباشون، نباید بمیرن.![]()
حالا چرا نباید بمیریم؟ ![]()
خیلی سوال تو سوال شد نه ولش کن اصلا میگیم مرگ حق.
چرا باید انقدر به مرگ بپردازیم؟ ![]()
این فیلم یه جواب توپ میده!![]()
(از دیدگاه پزشکی مدرن و انسان محور
میگم که این فیلم رو ساخته) میگه اینجا رو میبیند یه بیمارستان ما اومدیم نزاریم شما رو از این دنیا ببرن،
ولی نمیدونیم چرا نمیشه.
دکتر بیمارستان میمیره یه دکتر دیگه دیالیزی میشه یه پرستار روانی میشه.
خیال نکنید ما مواظب نبودیما همه چیز رو چک کردیم آزمایش ازشون گرفتیم. به نظر خودمون احساسات یه امر قابل کنترل،
برای همین از همه افراد تعهد محضری هم گرفتیم که یه موقعی یاد اون طرفا نیفتن...
ولی آنکه .... نشد مثل این که اشتباه رفتیم
البته ما در این جنگ تا آخرین نفر انسانی کوتاه نمی یام
همه مون هم بمیریم بازم امید داریم!!!؟ ![]()
ولی به نظرم تری چه جواب زیبایی داد.
همه ما باید بریم وقتی میچ رفت پس همه میرن. ![]()
راستی اصلا این قسمت های فیلم رو یادتون یا فقط نگاه کردید رو رفتید. ![]()
خیلی این در و اون در زدم ببخشید اصلا این مزخرفا چی میگم
شاید این فیلم منظوری نداره مثل همه چیزای دور و برمون باید ازش بگذریم.
ولی بازم نمی شه یاد حرف تری می افتم همه ما باید بریم ....![]()
راستی به آوز مرگ توجه کردید!
فقط می خوام چند تاشون رو نام ببرم
یه جونه اکس خورده که با صدای بلند داره موسیقی گوش میده و میره ........![]()
یه ادم سالم که تا دیروز با شادابی و سرحالی همه رو به وجد میاورد ولی...
(مهشید در فیلم یک مشت پر عقاب)
یا صدای زنگ قافله... ![]()
راستی کدومشون قشنگ تر.![]()