تبليغاتX
دل مشغولی ها
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

با کمی دقت به اطراف مان انسانهای متفاوتی را می بینیم.  هیچ وقت فکر کرده ایم که ما انسانها از چه الگویی در زندگی مان پیروی می کنیم؟ آیا انسان نیازی به الگو دارد؟ برای پاسخ به این سوالات توجه شما را به این نکات جلب می کنم.

انسان های به چهار دسته تقسیم می شوند. دسته ای که از روی بصیرت، آگاهی و شناخت یا بهتر بگویم یک دیدگاه خاص همراه با اطلاعات به روز به مسائل اطرافشان نگاه می کنند. دسته دوم از روی بصیرت ولی با اطلاعات بسیار کم یا بدون اطلاعات روز دنیا به دنیای پیرامون خویش می نگرند. دسته ای دیگر بدون داشتن بصیرت ولی سرشار از اطلاعات روز هستند. دسته آخر نیز نه از بصیرت بوی برده اند و نه از دانش های روز اطلاع دارند.به نظر تکلیف افراد دسته آخر معلوم است بدون داشتن هیچ گونه معرفتی نسبت به پیرامون خود زندگی می کنند و طبیعی است که در زندگی هدفی را دنبال نمی کنند و مصداق آیه اولائک کلا انعام بل هم اضل هستند. آن دسته­ای که بصیرت دارند ولی از اطلاعات روز دنیا و دانشی که روز به روز رو به پیشرفت است ناآگاه هستند نیز طبیعی است در مقابل شبهات و دانش روز نمی توانند پاسخ گو باشند ولی سخن بر سر دو دسته دیگر است. دسته سوم که بدون بصیرت هستند ولی سرشار از اطلاعات در  پیرامون ما فراوان اند. شاید لازم باشد کمی از خصوصیات این دسته بیشتر بدانیم. در بحث جامعه شناسی معرفت، این انسان­ها افرادی هستند که در برابر هجمه اطلاعات و موج دانشی که به سویشان گسیل شده است هیچ فیلتری قرار نمی دهند. سعی نمی کنند دیدگاه یا بصیرت خاصی را در فراگیری دانش­ها قراد دهند. کمی با نگاه مو شکافانه تر به اطرافمان بنگریم به جوانانی که تمام سعی شان بر این است تا تمام اطلاعات مربوط به فوتبال ایران و جهان را از بر باشند. آنها هم تمام این اطلاعات را به صرف اینکه فراوان هستند به خاطر می­سپارند بدون اینکه از خود سوال کنند آیا این اطلاعات فایدهای نیز برای آنها دارد؟ یا جوانانی که تا بحث موبایل می شود، تمام مدل­های موبایل و زیر و بم آن را برایتان مو شکافی می کنند و یا تا بحث ماشین میرسد، به همین صورت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

ماركسيسم ساختارگرا قائل به مرگ سوژه است به اين معني كه ما خالق كنش خود نيستيم. اين نظريه به رغم مفيد بودن در سطح كلان ، در سطح خرد كارايي خود را از دست مي‌دهد. منشاء آن فرانسه و برجسته‌ترين شخصيت آن لويي آلتوسر است.شكل پيچيده از ماركسيسم ساختارگرا به منظور مقابله با دو قضيه تكوين يافت كه برچسب‌هاي اراده‌گرايي و اقتصادگرايي را بر خود دارند. ماركسيسم ساختارگرا يك نظريه فراگير است اما در انتقال به سطح خرد شكست مي‌خورد.

دو معيار آلتوسر براي محك يك نظريه: 1. باز بودن يك نظريه 2. ترتيب تبيين كنندگي مفاهيم مندرج در نظريه. نظريه علمي در توليد موضوع‌هاي نظري داراي انسجام عقلاني و منطقي است.

مفاهيم بنيادي نظريه آلتوسر: كردار: به كنش انساني البته با كنار گذاشتن قصد و انتخاب اطلاق مي‌شود. هر كردار از سه عنصر مواد خام، وسايل توليد و محصول تمام شده تشكيل شده است همه كردارها بر كردار اقتصادي بنا مي‌شود. از تفاوت‌هاي مهم او و ساختارگرايان ارتدكس‌تر اين است كه او در مقابل قواعد دگرگوني با نوعي فكر عليت كار مي‌كند. اوسطوح سياسي و ايدئولوژيك را صرفا محصول سطح اقتصادي نمي‌داند بلكه براي هر يك از آنها موجوديت خاص خود را قائل است كه به شكلي پيچيده به هم وابسته‌اند،؛ همچنين او فرايندهاي علي را دوسويه مي‌داند. او در تكامل دروني يك جامعه يك سطح يا سطوح بخصوصي را مهم‌تر مي‌داند.

زحمت‌كش و غير زحمت‌كش: در فئوداليسم ارباب فئودال و غير زحمت‌كش دهقان است. در سرمايه‌داري غير زحمت‌كش مالك كارخانه و رحمت‌كش كارگر است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

نمی خواستم بقیه نوشته رو بذارم ولی چند نفر از عزیزا خواستن ما هم گفتیم چشم.

از داخل مصلي چند تا عكس گرفتم كه نشون مي‌داد فقط پدر و مادرها هستند كه هي داد مي‌زن، «الهي العفو» و از بچه‌ها خبري نيست، دخترها هم كه توي حيات يا چايي مي‌خورن يا پفك، جوون‌ها هم كه توي خيابون سراغ دعوا كردن هستن، يه مدتي اين منظره رو تماشا كردم، داشتم فكر مي‌كردم كه عجب شب احيايي یه امشب!؟ چه مي‌كنن اين جوون‌ها!؟ شنيدن حرف‌هاشون واقعا جذاب و جالب بود، نياز به يه فرهنگ لغت خاص داشت تا اون‌ها رو بفهمي! اومدم از يه منظره جالب عكس بگيرم كه يه مرتبه ديدم يكي زد پشتم. اين‌جا چي كار مي‌كني!؟ از چي عكس مي‌گيري؟ گفتم هي چي جناب سروان من دانشجو هستم! گفت چی؟! دانشجويي؟ يا از اون‌هايي كه با یه موبايل ماهواره‌اي دارن اين صحنه‌ها رو براي دشمن مستقيم گزارش مي‌كنن!!؟ تازه متوجه شدم كه چه خبرايي امشب پيدا مي‌شه، پس يه عدّه هم مشغول مخابره اين خبرها هستند!؟ اون‌ها ديگه كي‌ان؟! هر چي التماس كردم، بابا من يه دانشجو هستم و براي كار كلاسي‌ام اين‌‌جا هستم و دارم گزارش تهيه مي‌كنم، گفتم برو توي ماشين پاترول تا بچه‌هاي مربوطه بِیـٰان، اين به من ربطي نداره، ولي احساس مسؤوليت من اجازه نمي‌ده تو رو ول كنم که هر غلطي مي‌خواهي بكني!؟ منم هيچي نگفتم! ديدم من رو برد به سمت يه پاترول خوب كه نگاه كردم ديدم بچه‌هاي ستاد امر به معروف و نهي از منكر، خيابون ..... هستن، كه من باشون آشنا بودم چون ما توي محله .... مي‌شستيم و من هم مدتي با اون‌ها فعاليت مي‌كردم البته از اين كارم هم پيشمون هستم، ولي فعلا به اين نكته هم نمي‌خوام بپردازم. این‌ها هم يكي از كيس‌هاي بسيار مهم و جالب جامعه‌شناسي هستن!؟ داشم به حرف يكي از استادهام فكر مي‌كردم كه خيلي هم دوستش دارم، اون مي‌گفت جامعه الان ما پر از مسايل و موردهايي هستش كه بايد روشون مطالعه و كار بشه و هر كدوم دنيايي اطلاعات و نتايج مفيد داره! به نظرم مواجه ما با دنياي مدرن كه خيلي هم مهمِ، يكي از علت‌هاش مي‌تونه باشه، برخورد ما با مدرنیته و ورود اخلاق سكولار در تمام سطوح زندگي‌مون، بدجوري ما رو دچار سردرگمي كرده، بازم بگذريم اين بحث مواجه با مدرنيته رو با مشورت استادم موضوعِ پايان‌نامه ارشدم قرار دادم كه توي اون بهش بپرازم، فكر مي‌كنم اين مشاهدات الانم هم خيلي به دردش بخوره. داشتم مي‌گفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

او شاگرد برجسته زيمل بود، براي برقراري ارتباط با ويندلباند يا ريكرت به سراغ وبر رفت اما پس از آشنايي با وبر او را علي رغم شهرت آندو آدم خارق العاده‌ فرهنگ آلماني يافت. او تحت تاثير ارنست بلوخ (فيلسوف – عارف) نيز بود. پس از انقلاب روسيه (1917) به حزب كمونيست مجارستان پيوست و در انقلاب 1919 شركت كرد، وزير فرهنگ شد و پس از شكست به وين گريخت. وبر كه خواهان ارتباط دوباره با او بود با روحيه‌اي پدرانه او را به برگشتن به كار علمي دعوت كرد اما با پاسخ منفي او روبرو شد. لوكاچ مرگ وبر را در 1920 به عنوان يكي از بدترين وقايع عمر خود مي‌دانست. در 1922 آگاهي طبقاتي را نوشت كه آنرا بنيان ماركسيسم و فلسفه معاصر خوانده‌اند، فلسفه و جامعه شناسي او عبارت است از تركيب عقلانيت ماكس وبر، فرهنگ زيمل و بخش‌هاي تاريخي سرمايه ماركس. آنچه براي او اهميت داشت روش ماركس بود نه نتايح تحقيقات او، ارتدكس بودن فقط به روش مربوط است و بر اين مبنا متكي است كه ماترياليسم ديالكتيك راه وصول به حقيقت است.    (هر چند ماركسيسم علاوه بر روش وصول به حقيقت روش تغيير جامعه هم است!)

اثر ديگر او نظريه رمان ( تفسير كلي ادبيات غرب از رمان يونانيان به بعد با تكيه بر مقوله رمان) است او در ا ين كتاب سعي مي‌كند اخلاق را از زيبايي شناسي استنتاج كند او كليت را در اين كتاب به معناي كليت هستي و در تاريخ و آگاهي طبقاتي به معناي كليت معرفت شناختي به كار مي‌برد. قهرمان شعر حماسي اجتماع و قهرمان رمان فرد است. دو نوع جامعه كه دو نوع شكل ادبي مبين آن است: 1. جهان يوناني كه ذهن يا قهرمان آن اجتماع است 2. عصر جديد كه ذهن يا قهرمان آن فرد است.   در تاريخ و آگاهي طبقاتي: ذهن عصر جديد طبقه پرولتارياست كه قادر است كليت عصر جديد را بفهمد و با انقلاب اجتماعي آن را تغيير دهد.

زيبايي‌گرايي تام : در غيبت كليت حقيقي مي‌توان به كليتي هنري در قالب رمان دست يافت كه نشان حقيقت ضمني اين جهان باشد. دو نكته اهميت دارد:نگاه يوتوپيايي لوكاچ به آينده و سپس بي علاقگي لوكاچ به هر نوع پراكسيس اجتماعي براي خلق اين يوتوپيا در نظريه رمان ( به خلاف آدرنو و هايدگر ).

لوكاچ دانش را تامل نمي‌داند و مي‌گويد دانستن يعني كنش. و در پاسخ اينكه چرا اين كنش را بايد طبقه‌اي انجام دهد مي‌گويد چون نقدي كه از ديدگاه طبقه انجام مي‌شود نقدي است از ديدگاه كليت و مي‌تواند وحدت نظريه و عمل را ايجاد كند، كنش مورد نظر لوكاچ كنش انقلابي است. چرا بورژوازي نمي‌تواند به خودآگاهي برسد؟ چون رهيافت آن كسب نفع خود به زيان اكثريت جامعه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط محسن  |