روشنفکران دریافتند که بیش از آنکه رهبری اوضاع را به دست داشته باشند دنبالهروِ وقایع شدهاند. یکی از مهمترین عوامل سردرگمی روشنفکران این بود که کلاً نمیتوانستند میان جامعۀ ایرانِ زمان شاه و ویژگیهای اسلامی انقلاب که غلبۀ روزافزون مییافت، پیوندی که «به لحاظ تاریخ منطقی باشد» برقرار کنند، زیرا وقایع انقلاب با آن مبانی فکری که بنیاد رویکرد جامعۀ روشنفکری را نسبت به زمان تاریخی شکل میداد، بسیار مغایر بود؛ روشنفکران در این باره برداشتی جبرگرا (determinist) و صورتگرا (formalist) داشتند، یعنی بر آن بودند که حرکت عقل در تاریخ مسیری خطی دارد؛ اما در این برداشت نقش پدیدههای سنتی به نحو اسفناکی مبهم مانده بود. بنابراین گفتمان روشنفکری ناگزیر بود به تعابیر پرآب و تابی چون [حرکتِ] «نابهنگام» (anachronistic) و «استیلاطلب» (hegemonic) متوسل شود تا وقایعی را توصیف کند که برخلاف پیش فرضهای مأنوسش روی داده بود.
توجه به [مسئلۀ] فقر نظری و تلاش برای تبیین واقعیتهای اجتماعی، از مدتها قبل روشنفکران را به خود مشغول داشته بود. از دید آنان، درک شرایط حاضر، براساس غایتی که از پیش برای تاریخ و موضوعات تاریخی مقرر گشته بود، مستلزم این بود که وضعیت و مقام تاریخی جامعه بهگونهای مناسب ارزیابی شود.
رویکرد به پژوهشهای اجتماعی و کاربست روشهای (قالبی و) از پیش تعیین شده در تحلیل تاریخ متأخر ایران، پس از کودتای مرداد 1332 و بویژه از اوایل دهۀ 1340 در میان روشنفکران رو به فزونی نهاده بود. بسیاری از مورخان و پژوهندگان (علوم) اجتماعی، و نیز شاعران و نویسندگان، میکوشیدند تاریخ نوین ایران را در چارچوب نظریهای اجتماعی تبیین کنند که مدعی بود میتواند بر جدایی میان امور واقع و ارزشها، یا واقعیتها و آرمانها، غلبه کند. از تحلیل تاریخی انتظار میرفت که نه تنها نوعی خودآگاهی نظری پدید آورد، بلکه چارچوبی از اصطلاحات به دست دهد که در قالب آن هم بتوان تشکّل اجتماعی را تحلیل کرد و هم به هدایت علمی (جامعه) پرداخت.
محور و سرچشمۀ این اندیشهها تغییراتی بود که در باب معنی «فرد»، و از جمله در مورد مفهوم «خود»، روی داده بود. بسیاری از روشنفکران ایران تا پیش از انقلاب 1357، ضمن تأکید بر اهمیت آگاهی تاریخی، دارای یک ویژگی چشمگیر ایدئولوژیک بودند، و آن نگرشی غایتگرایانه (teleological) بود؛ براساس این نگرش، آنان طبق معمول بی آنکه توجهی به [اهمیت] مفهوم تدریجی عمل سیاسی داشته باشند، مایل بودند خودِ فردی را نفی کنند و آن را در مقابل روح جمعی، که [وجودش] مسلم فرض میشد، مقولهای ثانوی به شمار آورند؛ این امر موجب دوری از دیدگاههای تجددگرایانهای (modernist) میشد که در نظام ارزشی مشروطه مطرح بود و جنبۀ فردگرایانۀ (individualistic) بیشتری داشت. قبل از انقلاب، جامعۀ روشنفکری و مبارزان سیاسی تندرو، با تکیه بر مارکسیسم ـ لنینیسم یا تشیع معترض و ستیزهجو، به دیدگاهی آرمان شهرگرا (utopian) روی آورده بودند، که فرد را صرفاً جزئی جدایی ناپذیر از کلّ برتر به شمار میآورد و ارزش فرا را با توجه به جایگاه او در چنین کلیتی میسنجید. امتزاج این دیدگاهها مانع از آن میشد که بنیادهای بهنجار (normative) و عملی تجدد، نهادینه شود و موجب میگشت فرهنگ سياسی مخالفان در طلیعۀ انقلاب، بیش از آنکه عملی باشد، نمادین و استعاری به نظر رسد.
مواجهه با غرب در نیمۀ نخست قرن نوزدهم به دورهای از انزوای نسبی خاتمه داد و موجب شد بسیاری از مصلحان ایرانی، بویژه آنان که وابستۀ دربار بودند به لزوم وارد کردن فنون و تشکیلات نوین پی ببرند، اما کوششهای آنان در این باره ناموفق بود و ، در اذهان مردم عادی، سرنوشت تجدّد و «اصلاح طلبی از بالا» بزودی با شهرت شکست همراه گردید. مانع اصلی بر سر راه اصلاحات را عموماً ساختار خودکامه و استبدادی حکومت دانسته اند که، با بهرهمندی از تأییدات گاه به گاه علمای سنت گرا، در برابر تغییرات مقاومت میکرد. لیکن نفوذ غرب در ایران بیش از پیش گسترش یافت، و به همراه آن آگاهی عمومی از اهمیت غرب و نیز جایگاه ایران در سیاست منطقه فزونی گرفت.
با روی کار آمدن حکومت پهلوی الگوهای سنتی سرسپردن به قدرت مطلق از نو زنده گشت. هر دو جریان اصلی در نهضت مشروطه ـ علما و تجددگرایان ـ در این باره مقصر بودند. برداشت خام تجددگرایان از پدیدههای سنتی، به دلسردی و بیزاری جامعۀ سنتی از آنان انجامید؛ خصومتی که در انقلاب اسلامي، به صورت واکنش منفی احیاگران اسلامی در مقابل کلّ میراث مشروطه، به اوج خود رسید.
بسیاری از این جریانهای ایدئولوژیک در ادبیات هر دوره بازتاب یافته است. دگرگونی آگاهی ادبی در ایران که در اواخر قرن نوزدهم شکلی روشن به خود گرفت، در آغاز از نظر سبک بر نثر تأثیر بیشتری نهاد تا بر شعر. اگرچه شعر و نثر، هر دو، واژگان و جهت گیری سیاسی و اجتماعی تازهای یافتند، شعر وزن و قالب سنتی خود را حفظ کرد. اما در طول دو دهۀ نخست قرن بیستم، شعر سیاسی و اجتماعی، در مقایسه با نثر، از ذوق و لطافت و صراحتِ بیان بیشتری برخوردار بود و اشارات روشنی به احساسات مشترک و عواطف جهانشمول داشت. در همین دوره بود که رمان به عنوان نوع ادبی مشخصی در میان روشنفکران مقبولیت یافت، چنان که ترجمۀ آثار اروپایی (یا مستقیماً از اصل آنها و یا از روی ترجمههای عربی) که از نیمۀ قرن نوزدهم آغاز شده بود، محبوبیت و رواج بیشتری یافت. اما تنها پس از نهضت مشروطه بود که نویسندگان تا حدی به نحوی حرفهای به کار ترجمه پرداختند و سپس خود به نوشتن داستان ـ رمان، نمایشنامه و داستان کوتاه ـ برای طبقۀ جدیدی از خوانندگان روی آوردند. از همان آغاز، این گونه آثار به منظور خدمت به آرمان ستجددگرایی نوشته میشد. رمان وسیله ای برای روشنگری به شمار می رفت و هر رمان حامل پیامی بود. بخصوص نخستین رمانها اغلب ویژگی ادبیات اندرزآمیز را داشتند و خوانندگان آنها بیشتر دارای افکار تجددگرا بودند. در دورۀ پس از مشروطه و نخستین سالهای حکومت پهلوی، رمانهای تاریخی و اجتماعی نمایندۀ نوعی آرزو برای پیدایش دولتی مقتدر و راوی مشکلات اجتماعی، بویژه موقعیت زنان در جامعه، بودند.
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط محسن
|
اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است و تا هميشه سکوت مصورم کرده است نمي تواند از طعم شوکراني من مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم که هر که گوش سپرده است از برم کرده است حسود يعني باور کنم خودم را باز که باز شورترين چشم باورم کرده است زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ شعر براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام جزيره اي است که در خود شناورم کرده است جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است محمد علي بهمني