تبليغاتX
دل مشغولی ها
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را *** براي اين همه ناباور خيال پرست؟

در برابر وحشي ترين تازيانه ها، سکوت مردانه و غرور اميز مرد نبايد بشکند، در برابر هيچ دردي لب مرد به شکوه نبايد آلوده شود، من از ناليدن بي زارم، سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش، تنها ميتوانند مرا به سکوت وادارند. ناليدن، زاريدن، گله کردن و شکايت، بد است. دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

                                         

تاثیر ماشینی شدن در روابط اجتماعی

حتما این روزها سری به خیابان­های شهرمان زده­اید. به منظره­های دهشت­بار ماشینی شدن شهرمان را دیده­اید. صداهای نابهنجاری که به گوشمان می­رسد. رفت و آمدهای سریع­شان. بوق­ها وآلودگی­های زیستی­شان. مهم­تر از همه این­ها چرا مردم اینقدر از هم بیگانه به نظر می­رسند.  ماشین­ها چه اثری بر اخلاقیات ما  گذاشته­اند. چگونه می­شود که افراد را در اجتماعات عمومی بسیار صمیمی و خوب نظاره می­کنید ولی همین افراد زمانی که سوار بر این غول­های آهنی می­شوند از هرگونه انسانیت به دور می­بینیم.

آیا از خود پرسیده­اید چرا جامعه ما به این سمت و سو می­رود که همین­طور فاصله­ها بیشتر و روابط سردتر و سردتر می­شود. آیا این رفتار ناشی از ماشینی شدن است. آیا ما با ماشینی شدن -البته ماشینی شدن به این شکل که به هیچ وجه فرهنگ­مان را در نظر نمی­گیریم- به سمت از دست دادن ارزش­های اخلاقی می­رویم.

آیا زمانی هم به این فکر کرده­ایم چرا ما این­گونه شده ایم. آیا به دنبال راه حل هم بوده­ایم. آیا دین اسلام بر ارزش­های اخلاقی تاکید ندارد. آیا جامعه ما اسلامی نیست.

آیا زمانی هم به این ایده اندیشیده­ایم که شاید راه سومی برای حل مشکلات اجتماعی­مان وجود داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 

منبر از پشت شيشه مسجد             چشمش افتاد و ديد چوبه دار     

عصبي گشت و غيضي و غضبي      بانگ زد كه اي خيانتكار

توهم از دودمان ما بودي              سخت وحشي شدي و وحشتبار

ما سر و كارمان به صلح و صلاح    تو به جرم و جنايت سرو كار

نرده كعبه حرمتش كم بود            كه شدي دار شحنه، شرم بدار

دار بعد از سلام و عرض و ادب     وز گناه نكرده استغفار

گفت ما نيز خادم شرعيم              صورت اخيار گير يا اشرار

هركجا پند و بند در ماند              نوبت دار مي رسد ناچار

منبري را که گيرو دارش نيست      همه از دور و بر كنند فرار

ليك منبر فرو نمي­آمد                 باز بر مركب ستيزه سوار

دارهم عاقبت ز جا در رفت         رو به در تا كه بشنود ديوار

گفت اگر منبر تو منبر بود            كار مردم نمي كشيد به دار

                                                                         شهريار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط محسن  |