ندای وحدت:
...سکوت بلندترین فریاد است...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای ایران.........
ترانهای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با سلام خدمت دوستان خوبم
و ممنون كه هميشه لطف داريد![]()
ميخواستم يه نظر سنجي كنم
و نظرات دوستان خودم رو درباره انتخابات بدونم
تا شايد برام راهگشا باشه
، لطفا به اين سوالات پاسخ بديد:![]()
آيا در انتخابات شركت ميكنيد؟![]()
نظرتون درباره مناظره ها چي؟![]()
فكر ميكنيد چند درصد توي انتخابات شركت ميكنن؟![]()
و بالاخره به كي راي ميديد و چرا؟![]()
![]()
![]()
خدا حافظی
با سلام خدمت همه دوستاي مهربون و همراه![]()
![]()
به اميد خدا اين هفته عازم كربلا هستم![]()
حتما نايب الزياره همه دوستان گلم هستم![]()
حاجتاتون رو لیست کنید اگه اونجا دست رسی به تمدن بود
میخونم و به آقا میگم![]()
يه سفر نامه عراق هم طلب من
برگشتم براتون مينويسم![]()
![]()
خدا حافظ همه گی اگه برنگشتیم حلال کنید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک شب در بیمارستان بقیه الله
پدر بزرگم براي يه عمله ساده كشكك پا، دو روز توي بيمارستان بستري بود و من هم به عنوان همراه اون در بيمارستان بودم
تجربه جالبي بود براتون مينويسم شايد شما هم لذت برديد![]()
اولين مشكل مثل همه جاي ديگه
مشكل پاركينگ بود
پاركينگ فقط مخصوص جانبازا و دكترا بود
به قول خودش حتي پرسنل هم نميتونستن پارك كنن كه مايه تعجب بود چون نصف پاركينگ خالي بود اونم توي زمان پيك حضور مردم
، با اين اوصاف ما هم كه بي خيال شديم، هممون شاكي بوديم كه بابا ماشين رو كه نميشه توي خيابون بذاريم به امون خدا
ولي اين حرفا به خرجشون نميرفت كه نميرفت![]()
خلاصه كلي توي خيابوناي اطراف گشتيم
خيابون ملاصدرا كه اصلا صحبش رو نكن جا برا سوزن انداختن نبود فكر كنم حدود يك ساعتي علاف شدم و خلاصه كنار يه ساختمون خرابه جا پيدا كردم و سريع ماشين رو پارك كردم تا پياده شدم ديدم ماموراي پارك بان مثل اجنه بالا سرم ظاهر شد
و مثل اينكه چندتا گرگ يه بره ديده باشن اومدن سراغم
گفتم بابا اينجا كه نه پاركمتر داره نه... اينجا هم ولمون نميكنيد
خلاصه گفت اگه تا صبح ماشين اينجا بمونه باد 6000 تومن بدي، حالا پولش مهم نبود بهش ميگم تو مگه تا صبح مواظب ماشيني، گفت نه ساعت 12 ميرم، گفتم پول زور ميگيري ديگه...
بگذريم.
وارد بيمارستان شدم محوطه بسيار وسيعي داشت چندتا ساختمون مختلف بود. يكيش ساختمون اورژانس، يكي ساختمون اداري، يكي ساختمون پزشكان، يكي ساختمون اصلي كه من هم بايد به همون ساختمون ميرفتم كه يك ساختمون 12 طبقهاي نسبتا بزرگ ولي قديمي بود وقتي واردش شدم ياد قديما افتادم
ولي ميگفتن اين يكي از مجهزترين بيمارستانهاي تهرانه، از انصاف نگذريم، امكاناتش براي بيمارها عالي بود ولي براي همراه ها واويلا...![]()
هر سوراخ سمبه اي از اين ساختمون رو كه نگاه ميكردي آسانسور زده بودن
هر ورودي شش آسانسور عمومي داشت و آسانسورهاي مربوط به پزشكان و بيماران هم جدا بود و اين ساختمون چهار ورودي اصلي داشت يعني فقط آسانسورهاي عمومي اون بيست و چهار تا بودن
چندتا آسانسور شيشه اي هم بيرونش بود كه مثل بعضي از اين پلهاي عابر كه جديدا آسانسورهاي شيشه اي براش گذاشتن... اين هم در نوع خودش جالب بود كه به جاي پله برقي واسه عابرها آسانسور گذاشتن كه ظاهرا ماهي يه بار تعمير اساسي ميخواد
بگذريم وارد ساختمون كه شديم يه نكته قابل توجه ديگه بود، بر خلاف بيمارستانهاي ديگه، من به خاطر شغل پدرم تقربيا همشون رو ديدم، يه كتاب فروشي بزرگ داشت
و تازه جالبتر اينكه پنجاه درصد تخفيف هم داشت
به حدي برام جالب بود كه نگو چندين كتاب دانشگاهي رو كه خيلي جاها پيدا نشده بود اونجا پيدا كردم و با قيمت خيلي مناسب خريدمشون، تازه به دوستام هم زنگ زدم پاشن بيان
. اين هم جالب بود كه نمايشگاه كتاب ما بيست و پنج درصد تخفيف داره ولي بيمارستان پنجاه درصد....![]()
تازه غير از كتابفروشي، كتابخونه هم داشت....![]()
![]()
بعد رفتم طبقه دوم چون پدر بزرگم توي اتاق عمل بود، يه مانيتور گذاشته بودن توي يه سالن انتظار نسبتا بزرگ و ما هم روي صندلي ها نشسته بوديم و وضعيت بيمارها رو ميديديم جاي بسي تعجب بود
ياد سالن انتظار فرودگاه افتادم
جز جز مراحل عمل رو روي صفحه مانيتور نشون ميدادن مثلا آلان طرف داره لخت ميشه، الان داره ميره توي اتاق عمل، الان داره بيهوش ميشه، الان در حال عمل، الان در حال ريكاوري و...![]()
ولي جالب بود كه طبقه دوم به اين بزرگي فقط اتاق عمل بود و دو سالن انتظار
وقتي مريضت آماده تحويل ميشد. ميومدن صدات ميكردن كه بيا مريضت رو تحويل بگير و بعد شما ميرفتي توي سالن دوم
كه من به محض ورود به ياد سالن غصالخونه بهشت زهرا افتادم..
يه سالن بزرگ كه تزيناتش با پارچه هاي سبز رنگ و توش پر از مريض بود
حالا شما تصور كن كه اين سالن يه پارچه حدود شصت عمل همزمان رو انجام ميداد![]()
و تقريبا از سراسر كشور مريض اونجا خوابيده بود واقعا ديدني بود...![]()
خلاصه مريض رو تحويل گرفتيم و با يه ديسيپلين خاصي دم درب آسانسور بردنمون و ماموراي مخصوص بيمارستان كه همه كت و شلوار شيك قهوه اي داشتن
، ما رو به طبقه ششم بخش ارتوپدي مردان، راهنمايي كردن.
وارد بخش كه شديم تازه غضه ام گرفت كه امشب تا صبح بايد چي كار كنم
، مگه ميشه توي بيمارستان هم خوابيد، تازه با اين برخوردي كه با همراه ها دارن
، سرپرستار بخش قرار شد به ما يه پتو بده تا روي زمين پهن كنيم و بخوابيم ... گفتيم يه تخت خالي چيزي... ولي با عصبانيت گفت بريد خدا رو شكر كنيد كه اين بخش همين پتو رو ميده، بقيه بخشا اينم نميدن
، انقدر بيمارستان شلوغ بود كه اين پرستار از دست بيمارهايي كه از اتاق عمل مي اومدن كلافه بود، برا همين حوصله ما رو ديگه نداشت. شام و اين چيزا... هم كه خبري نبود
ولي خوشبختانه طبقه 12 يه رستوران خوب بود كه نهار رو اونجا خورده بوديم و رفتیم جاتون خالی دلی از غذا درآوردیم![]()
بعد يه مدتي وقت گذروني توي طبقات مختلف، اومدم تو اتاق تازه ساعت 10 شده بود، اومديم سريال پرستاران رو ببينيم كه خاموشي زدن
، يه ذره با پرستار بگو مگو كرديم كه بابا مگه اينجا پادگان ولي به خرجش نميرفت كه نميرفت![]()
ديگه هیچ كاري نميشد كرد اومديم توي سالن انتظار و شروع كرديم به اس ام اس بازي
حالا از شانس بد ما كسي جواب اس ام اساي ما رو هم نميداد
. چراغا هم كه خاموش فضاي سالن هم كه تاريك بود و نميشد كاري كردديدم فايده اي نداشت
منم از نور موبايلم استفاده كردم و اين مزخرفات رو براتون نوشتم
حدود ساعت دو بود که فكر كنم خوابم برد
. صبح هم كله سحر ساعت پنج بيدارمون كردن و بعدش به مجبورمون كردن تا پتوها رو تحويل بديم تا مبادا بخوابيم. از برخورداي پرستارا ياد پادگان ميافتادم![]()
تازه خوشمزاش هم اين بود كه يه بارم بيشتر نميگفتن
، ولي من چون قلدر و پر رو بودم كمي باهاشون جر و بحث كردم ...
كه باعث شد من رو از بخش بيرون كردن
از ساعت شش صبح تا حالا كه ساعت هشت صبح توي سالن اصلي طبقه همكف نشستم و دارم اينا رو براتون مينويسم![]()
![]()
الان هم ميخوام برم باهاشون چك و چونه بزنم تا برم توي بخش. واسه ترخيص پدر بزرگم...![]()
اين هم يه شب خاطره اي تو بيمارستان بقيه الله....![]()
![]()
نمرات درخشانتون رو در ادامه مطلب ببینیید......![]()
آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی ![]()
![]()
خاطره
به دعوت يكي از دوستام يه شب رفيتم هيئت عزاداري امام حسين عليه السلام، خاطره اون شب برام جالب بود
، براتون مينويسم شايد براي شما هم جالب باشه.
بعدالظهر روز تاسوعا بود، حوصله نداشتم
، نميدونم چرا از اين جور تعطيليها كه نميتونم كار خاصي بكنم خیلی خوشم نمياد
، تو حال خودم بودم كه شهاب زنگ زد، گفت: كجايي، گفتم: خونه ام، گفت: چيكار ميكني، گفتم: هيچي، داشتم يه كتاب تاريخي ميخوندم. يه كمي درباره كتاب سوال كرد، گفتم تاريخ تمدن گوستاولوبون رو ميخوندم. اتفاقا بخش كشور گشاييهاي قرن اول مسلمونا رو ميخوندم. اقتدار و قدرت مسلمونا در جهان، ناخودآگاه ذهنم به فلسطين امروز رفته بود، اين رفيقم، كلش بوي قرمه سبزي ميده اساسي
، يِكّار ميخواست بره غزه
، خلاصه بعد از كلي بحثهاي الكي و كَل كَل كردن با من، گفت ولش كن تو آدم بشو نيستي
، حالا حال داري امشب بريم هيئت، منم كه خيلي بي حال بودم، گفتم خوبه يه كمي سر به سرش ميذارم و يه دوري با هم ميزنيم
. خلاصه اومد دنبالم حدود ساعت شش بود كه با هم سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف هيئت.
رسيديم يه جاي وسيعي كه يه سالن بزرگ چند منظوره توش بود
، و اين هيئته، توش برنامه داشت، ماشين رو نزديك درب سالن پارك كردم، از همين اول بد بياري شروع شد
، افسره اومد و گفت اگه اينجا پارك كني، جريمه ميكنم، گفتم بابا بي خيال از بس جريمه داديم، جريمه دونمون پر شده
، يه امشبه رو بي خيال شو، هوا سرده نميخوام اون دور دورا پارك كنم
، پياده شدم بي خيال حركت كردم، ديدم ول كن نيست جدي و عصباني شده و ميخواد جريمه كنه
، منم با عصبانيت گفتم، اگه جريمه كني، ميسپرمت به امام حسين
، بعد با عصبانيت رفتيم.
اون طرف خيابون يه ورودي بزرگ براي سالن بود، وارد كه شديم ساعت حدودا نزديك هفت بود، يه نكته جالب اينكه كنار سالن حدود پنجاه متر اون طرفتر، يه آشپزخونه بود، كه شام ميدادن، گفتم الان شام ميدن
، شهاب گفت اينجا سوال نكن هر كاري من كردم بكن فهميدي؟!
منم چيزي نگفتم با هم رفتيم سمت آشپزخونه جاي همتون خالي يه پرس قيمه امام حسيني خورديم
، در حال غذا خوردن شهاب گفت، الان كه بريم توي هيئت تا ساعت دوازده شب، نه از شام نه از هيچ چيز ديگه خبري نيست
، پس به جاي حرف زدن، بخور. اينجا دو بار شام ميدن
. الان بخور تا بتوني سينه بزني؛ خلاصه شام رو خورديم و اومديم سمت درب اصلي، چند قدم مونده به ورودي ديدم دو طرف بساط چايي فراهم و همه مشغول خوردن چاي با دو نوع خرماي مخصوص بودن
. من هم همراه شهاب، به اونا ملحق شدم، سالن بزرگ و عجيبي بود مثل يه سوله بزرگ كه وقتي واردش ميشي انگار تَهِش پيدا نيست، خيلي بزرگ بود؛ از مسوول درب ورودي سوال كردم، اين سالن چند نفره است، گفت حالت عادي بيست هزار نفر ولي وقتي اين شبا پر ميشه
، سي هزار نفر ميشن، خيلي تعجب كردم. باورم نميشد اين سالن پر ميشه
.
وقتي ما واردش شديم تقريبا اوايلش نشستيم با اينكه شايد يك پنجم سالن پر نشده بود، ما حدودا صف سي ام يا چهل ام بوديم
. بعد از نيم ساعت وقتي سرم رو برگردوندم، ديدم سالن پر شده، يه نكته جالبتر اينكه تمام جمعيت اين هيئت جوون، جوون كه نه، بايد بگم نوجون بودن، همه ي انتظاماتي هاشون هم نوجون بودن با لباس فرم خاصي كه جالب بود. يه نكته قابل توجه ديگه اين بود كه ساعت هشت شب درب وروي سالن رو بستن و ديگه هيچكس نه ميتونست بياد تو و نه ميتونست بره بيرون، تازه فلسفه اون شام خوردن و چايي رو فهميدم
، به شهاب گفتم دَمت گرم. اونم گفت من كه تو رو جاي بد نمياريم. خلاصه مراسم شروع شد، كلي نكته اينجاست كه از ترس شما عزيزا كه نگيد طولاني ميشه، نمينويسم به صورت ليست وار ميگم
.
اول زيارت ناحيه امام زمان عج الله رو خوندن با كلي طول و تفصيل، فقط يه نكته كوچولو بگم كه وقتي وارد شده بوديم، جزوه زيارت ناحيه رو پخش كرده بودن. منم مثل اينا كه اولين بار وارد وارد رستوران ميشن، تا سوپ رو ميارن، فكر ميكنن بايد نون توش تليت كنن و بخورن
، مشغول خوندن اون شدم اونم با حوصله و دقت روي متن دعا، البته واقعا دعاي عجيبي بود، اينكه امام زمان از اون حادثه بزرگ اينطور ياد ميكنن، خيلي چيزها رو كه من همش به خودم ميگم حتما اينها دروغه، مگه ميشه يه امتي با فرزند پيامبرش اين طور رفتار كنه...، ديگه تفصيل نميدم. خلاصه حالا حساب كنيد كه من تا ته سوپ رو خوردم سير سير، تازه غذاي اصلي رو بيارن، اين مداح محترم اهل بيت هم كه قربونش بشم ميخواست همه رو به زور بفرسته بهشت و...
،
خب برنامه دوم صحبت يه آقايي بود كه دست اندر كار، كارهاي قرآني در كشور و قاري بين المللي بود، و تمام كشورهاي اسلامي و بيشتر كشورهاي دنيا رو ديده بود. آمار و گزارشهايي از سفرش رو هر شب ميداده كه بسيار جالب هم بوده و اين كه چقدر كشور ما براي كارهاي عمقي در زمينه قرآن نسبت به بقيه كشورها عقبه؛ از اين كه در سودان در اكثر مراسمات عروسي شون قرآن ميخونن و اتفاقا، عروس قرآن، يعني سوره الرحمن كه ما فقط برا عزا ميخونيم و...![]()
![]()
بعد از اون هم سخنران محترم بالاي منبر رفت كه مثل هميشه جووناي مجلس بسيار بسيار با گرمي ازش پذيرايي كردن
؛ نميدونم چرا جووناي ما انقدر به آخوندها حساس ان. در هر صورت چند نكته جالب هم اينجا اتفاق افتاد كه نميدونم بگم يا نه ميترسم بازم بگيد پر چونهگي كردم، فقط يه نكته رو ميگم؛ اينكه طبقه بالا دخترا بودن و فاصله زيادي با ما نداشتن ولي با تدابير امنيتي خاص كه ما نبينيمشون...
، ولي امان از دل غافل كه پيشرفت تكنولوژي،
اين جور حرفا رو برادران بسيجي در نظر نگرفته بودن، ديدم همه موبايلها دست بچه هاست و اكثرا دارن باهاش ور ميرن، يه دفعه شستم گرفت كه بابا دارن بولوتوس بازي ميكنن
، تا بلوتوس رو روشن كردم، نزديك بود موبايلم منفجر بشه، قابل شمردن نبود...، حالا... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
.
و آخرين قسمت مراسم هم مداحي، مداح محترم بود. كه نكته جالب توجه اين بود كه وقتي شروع به مداحي كرد، انگار نه انگار اين جوونا مشغول چه كاري بودن، ديدم همه شروع به گريه و زاري كردن، ناخودآگاه اين شعر به ذهنم خظور كرد كه:
اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست![]()
اين چه شمعي است كه دلها همه پروانه اوست![]()
بعد از مراسم حدودا ساعت 12 شب بود، خسته و كوفته رفتيم پرس بعدي شام رو هم زديم تو رگ
به نيت همه شما عزيزا و بعد اومديم بيرون، واقعا ديدني بود كه سي هزار نفر جمعيت داشتن از درب سالن خارج ميشدن، البته نه اينكه اين جمعيت رو نديده باشم، ورزشگاه كه ميرم بيشتر از اينا هم ميبينم ولي اين جمعيت يه حس غريبي داشت...
وقتي رسيدم نزديك ماشين ديدم اون نفرينمون جواب داده بود و افسره جريمه مون نكرده بود
؛
راستي يه سوال:
ديدن اين مراسمات ميتونه تاثيري داشته باشه، اگه داره چه جوري!
ميگن ويتگنشتاين دوم كه تغيير اساسي توي نظراتش ايجاد شده بود، خودش ميگفته، يكي از علتاي مهم تغيير ايده ش، تدريس در مدرسه ابتدايي و رفتن به ورزشگاه و ديدن فوتبال بوده،![]()
به نظر شما اين اتفاقات چقدر ميتونه توي زندگي آدما تاثير بذاره، يا اصلا تاثير داره يا نه؟ ![]()
خاطره مشهد
چند وقت قبل يه نذري كردم، كه اگه مشكلم حل بشه، يه سفر برم پابوس امام رضا عليه السلام، و يه روزه برگردم. گرچه از اين سفرا زياد داشتم، ولي خواستم اين سفر رو براتون بنويسم.![]()
خوشبختانه اين نذرم قبول شد و مشكلم حل شد، برا همين هفته گذشته يعني سيزدهم آذر ساعت شش و چهل پنج دقيقه صبح، بليط رفت و ساعت هشت صبح روز بعد هم بليط برگشت مشهد رو گرفتم، سفر خوبي بود جاي همه بر و بچ خالي.
صبح زود بيدار شدم و براي اينكه دير نكنم سريع بعد از نماز صبح از خونه زدم بيرون، سوار ماشين شدم و به سمت فرودگاه مهرآباد حركت كردم، چون زود حركت كرده بودم، سر وقت رسيدم اما چشمتون روز بد نبينه، از اطلاعات پرواز سوال كردم بايد كجا برم، گفت: بشين صدا ميكنن، گفتم: من ميخوام بدونم بعد از اينكه پروازهاي خارجي رفتن فرودگاه امام خميني، شركتهاي هواپيمايي، تغييري توي سالن هاي پرواز دادن يا نه؟![]()
پرواز من، از هواپيمايي آسمان بود، ترمينالش رو روي بليط ننوشته بود، با اين جواب اون خانم محترم، بنده هم بي خيال شدم كه خبري نيست، نشستم و منتظر شدم. حالا هر چي صبر ميكنم، خبري نيست، ساعت نزديك شش و چهل و پنج دقيقه شد، ولي خبري از بلندگوهاي فرودگاه نبود كه نبود. رفتم از يكي از پيشخونهاي، پرواز سوال كردم پرواز مشهد تاخير داره، اگه نداره چرا اعلام نميكنن، گفت: پروازت از كدوم هواپيمايي گفتم:آسمان، گفت: آسمان كه ترمينال يك نيست، بايد بري ترمينال چهار، يه دفعه خشكم زد، گفتم اي بابا، من همين تازه از اطلاعات پرواز سوال كردم، گفت: صبر كن تا بخونن، گفت: از كدوم سوال كردي، با انگشت نشونش دادم، از اون خانم محترم، گفت: اون تازه اومده، توي اين همه گيشه رفتي سراغ كي؟ حالا ولش كن سريع برو شايد برسي!؟ ![]()
![]()
منم با نا اميدي تمام دويدم سمت درب و يه تاكسي گرفتم. گفتم سريع من رو ببره ترمينال چهار، ديگه وقت بيرون آوردن ماشين نبود.حالا بماند كه دو قدم راه رو، تاكسي دو هزار تومن ازم گرفت. ديگه توي اون عجله حوصله جر و بحث نداشتم.![]()
سريع رفتم داخل سالن، دويدم به سمت گيشه پرواز مشهد. البته ديگه كار از كار گذشته بود، كانتينر هواپيما رو بسته بودن. ديگه واقعا، جا مونده بودم...؟!! ![]()
![]()
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه آقا نطلبيده (معمولا اكثر ماها اولين چيزي كه به ذهنمون مي رسه) از اونجا كه، به قول بابام يه ذره كفريات خونده بودم (منظورم جامعه شناسي) توي دلم گفتم اين چه حرفي، مقصر خودتي كه سر وقت نيومدي، بازم يادم اومد كه بابا من كه يه ساعت زودتر هم، اومده بودم.اما بازم قانع نشدم و گفتم باشه مقصر اون خانم محترم بود كه درست بهت نگفت. بازم به خودم گفتم، هي اين ور اون ور نزن، چرا بايد بين اين همه خانم هاي محترم اطلاعات پرواز، اين تازه وارده نصيب تو ميشده. خلاصه شايدم آقا نطلبيد.![]()
يه دفعه تموم غم و قصه عالم خراب شد سرم. بد جوري حالم گرفته شد. نشستم توي سالن انتظار. اخيرو پريشون. حالا بايد چيكار ميكردم، انقدر ناراحت بودم كه نگو.اون خانمي كه پشت گيشه پرواز مشهد بود، حالم رو كه ديد، اومد به سمت من، خانم جا افتاده اي بود. گفت: ناراحت نباش جوون، منم كه خيلي ناراحت بودم، جواب ندادم. خودش ادامه داد كه ساعت 12، هواپيمايي آسمان يه پرواز ديگه به مشهد داره برو اون موقع بيا. روي بليط من هم يه چيزي يادداشت كرد و گفت به مسوول دفتر آسمان بگو. رفتم انتهاي سالن دفتر هواپيمايي آسمان، يه دفعه تمام اميدهام برگشت، آخه توي ليست پروازها، نديده بودم مشهد اون روز پرواز داشته باشه، ازش پرسيدم، گفت: پرواز فوق العاده است. و بعد گفت بايد ساعت 12 بيايي اينجا توي صف وايستي ايشالله توي رزروها جا بشي، بري!![]()
منم چاره اي نداشتم، راه افتادم و برگشتم توي سالن انتظار، حالا تازه هفت و ربع بود و تا ساعت دوازده خيلي مونده بود. گفتم بهترين كار اينه كه برم عيادت خواهرم، خواهرم دور از جون همه عزيزاي شما كمرش توي يه تصادف، چند سال پيش آسيب ديده بود كه بايد الان عمل ميشد. خلاصه دردسرتون ندم رفتم بيمارستان، البته تا برسم بيمارستان نزديك ساعت9 شده بود. حركت من از فرودگاه توي اوج ترافيك بود. بعد از ملاقات خواهرم حدود ساعت 10 به سمت فرودگاه حركت كردم و بازم يه ذره زود رسيدم، انقدر هُل ام كه هميشه يه ربع، بيست دقيقه، زود ميرسم سر قرار، ديدم ليست انتظار خالي اسمم رو اولين نفر نوشتم، خوشحال از اين كه ديگه مشكلي پيش نمي ياد، روي صندلي انتظار نشستم. جالب بود يه خانم مسني پشت سرم نشسته بود، مشهدي بود تازه پدرش فوت كرده بود، مي خواست بره مشهد، براي مراسم خاك سپاري پدرش. خيلي ناراحت بود، فاميلهاش پشت سر هم بهش زنگ ميزدن و اون هم با لهجه شيرين مشهدي و با لحن بسيار غمگيني جريان رو تعريف ميكرد، حالت عجيبي داشت نميدونم چنين صحنه اي رو ديديد يا نه، كه كسي آروم، هق هق بزنه و دونه دونه اشك از چشماش بياد، همين طوري هم با موبايلش حرف بزنه، خيلي غمناك بود، براي پدرش توي دلم طلب آمرزش كردم.![]()
توي همين گير و دار ديدم، دو تا مرد اومدن روبه روي من نشستن، يكي شون جوون تر بود، هم سن و سال خودم يا شايد يكي دو سالي از من بزرگ تر، يكيشون جا افتاده بود، حدود چهل ساله، با يه پز خاصي رو به روي ما نشستن. نفري چند تا موبايل دستشون بود. يه هنسفري گرون قيمتم توي گوش اون مسن تر بود، منم چون بيكار بودم، رفتم توي نخ اينها ببينم چي كار ميكنن. ![]()
بزرگتر، كاردار يه حاجي بازاري بود، به نام حاج ملك، كوچيكتره هم پادوي همين كارداره بود. برام جالب شد، گُرگُر باهاشون تماس ميگرفتن، و اونا هم متخصص پيچوندن ملت بودن. چك هايي كه ازشون صحبت ميشد دور رو بره ميليارد بود. يه حاجي ديگه از دبي باهاش تماس گرفته بود، نميدوني چه چاخان هايي كه بارش نكرد، زيادي تابلو بود. بعد هر تماسي، كلي با هم هِر و كِر، ميخنديدن، كه چه جوري ملت بدبخت رو پيچوندن، اينا عازم بوشهر بودن، براي ترخيص بار از بندر، جالب اين كه داشتن حاج ملك رو هم دور ميزدن، بليط هاشون از بليط هايي بود كه هميشه تاخيري و كنسلي ان، ميدونيد ديگه يعني ايرتور، كه كارش همينه، ادارات و شركت ها و... كه ميخوان، جايي نرن، از اين بليط ها استفاده ميكنن كه بتونن از زير كار در برن، هي به هم ميگفتن چرا امروز دير داره كنسل ميكنه، بيست دقيقه ما رو علاف كرده ها. در همين حال، حاج ملك دوباره تماس گرفت. قيافه هاشون ديدني بود. هي داشتن ماسن مالي ميكردن كه... خلاصه همين طور گرم صحبت بودن كه پروازشون كنسل شد و اون ها هم با خوش حالي به هم چشمك ميزدن و از درب فرودگاه ميرفتن بيرون. چند نفر ديگه هم بودن كه ديگه طولاني ميشه و ناچارم برخي جاهاش رو سانسور كنم، چون يه دختر خانم محترمي بود كه ميخواست بره كيش، من هم...![]()
![]()
خلاصه زشت من عازم سفر مقدسي بودم، بلند شدم و رفتم توي صف رزروها. ديگه مسوول بليط آسمان هم اومده بود. حالا هر چي به اين بيست نفر اقايون و خانومهاي محترم ميگم، كه توي صف بيستيد به نوبت... هيچ فايده اي نداشت كه نداشت. متاسفانه مثل همه جاي ديگه اينجا هم هر كي هر كي شد، مسوول گيشه هم كه عصباني شده بود... اون خانمي كه گفته بودم، پدرش فوت كرده بود، اصلا به قيافه اش نميومد ولي يه دفعه، چنان قشقلقي به پا كرد كه نگو و نپرس، منم از ترس رفتم عقب، ديدم اين جوري كه نميشه كاري كرد، رفتم داخل دفتر هواپيمايي و به مسوول گفتم، بابا جريان من اينِ، الان هم اسمم اول ولي ... گفت: شما فرق ميكني، چون جا مونده اي، توي اولويتي مشكلي نيست. خيالم راحت شد. خلاصه دردسرتون ندم بعد كلي اين ور و اون ور بليط رو گرفتم و رفتم به سمت درب هاي خروجي
سوار اتوبوس كه شديم تا به سمت پله هاي هواپيما بريم، ديدم كلي از ما بهترون هم اونجا بودن كه اصلا قيافه هاشون رو توي صف نديده بودم...، سوار هواپيما كه شديم قيافه هاي مسافرها ديدني بود. معلوم بود كه مدت زيادي منتظر ما نشستن، نميدونم توي دلشون به ما چي ميگفتن، ولي همون بهتر كه ندونم، بعد از اين همه دويدن و خستگي، هيچ چيز برام جاي خواب رو نميگرفت، سرم رو گذاشتم روي صندلي هواپيما و ديگه رفتم كه رفتم... انقدر خسته بودم كه تا نزديكي هاي مشهد خوابيده بودم، با صداي سر مهمان دار بيدار شدم كه داشت اعلام ميكرد تا چند دقيقه ديگه ما به فرودگاه مشهد ميرسيم.
وقتي داشتيم از هواپيما پياده ميشديم، ساعت تقريبا سه و نيم يا چهار عصر شده بود فكر كنم ساعت دو يا دو نيم بود كه از تهران پرواز كرديم، در هر صورت وارد سالن فرودگاه مشهد شديم و من هم مثل بقيه مسافرها به سمت درب خروجي حركت كردم، خوشبختانه به خاطر سبكي بار يعني نداشتن بار، با خيالي آسوده از فرودگاه خارج شدم و به سمت تاكسي فرودگاه رفتم، نوبت رو از دفترشون گرفتم و سوار يه تاكسي شدم، راننده ازم سوال كرد، كجا، گفتم: خب معلومه ميرُم حرم خنديد و گفت: قربونش بشم. همه ميرُن حرم و ادامه داد، ادا مشدي ها رو در مياري، گفتم: شوخي بود، خنديد و رفتيم. گفت اگه مسافر خونه هتل يا جايي ميخواي برا استراحت ببرمت. گفتم نه من تا صبح بيشتر نيستم، برا همين ميخوام تو حرم باشم، صبح هم كه بايد ساعت شش فرودگاه باشم ديگه نمي ارزه، ما كه به خاطر آقا اومديم بريم توي هتل بخوابيم. دوست و رفيق مشهدي هم زياد داشتم كه برم پيششون، ولي دلم نيومد بهشون زنگ بزنم. خلاصه رفتيم به سمت حرم، اوني كه تمام سختي ها رو به خاطر روي ماهش تحمل كرده بودم، تازه منتي نبود حاجتم رو گرفته بودم، وارد حرم كه شدم انگار تمام خستگي هام ريخت، واقعا انگار يه تيكه از بهشت، چقدر زائر داشت با اين كه مناسبت خاصي هم نبود، تعطيلي هم نبود، وسط هفته هم بود، هوا فوق العاده سرد هم بود، ولي خيلي خيلي شلوغ بود. جاي همتون خالي بود به جاي همه دعا كردم...![]()
بعد از كلي چاق سلامتي و دعا و نماز و از اين جور چيزا، ديدم تازه نزديك اذان شده پيش خودم گفتم، حالا تا صبح چي كار كنم، ما اهل مناجات و نماز شب و بيداري و اين جور چيزا نيستم، حالا چه خاكي توي سرمون بريزم تا صبح بشه. هيچي پيش خودم گفتم، حالا اذان شده، فعلا پاشو نمازت رو بخون، خدا بزرگ، رفتم صف نماز جماعت وايستادم نماز جماعت با شكوه برگزار شد، به قول يكي از استادامون با پياز داغش. نماز كه تموم شد، جناب آقاي مجري برنامه ها رو اعلام كرد، ابتدا زيارت امام رضا عليه السلام، بعدش زيارت امين الله، بعدش يه حاج آقايي احكام ميگه، بعدش هم سخنراني و در نهايت هم زيارت جامعه كبيره. پيش خودم گفتم، چه برنامه مفصلي تا تموم بشه كه صبح شده، بعد هم گفتم چه بهتر توفيق اجباري استفاده ميكنيم، ما كه قصد كرديم تا صبح تو حرم باشيم ديگه.![]()
برنامه ها با شور خاصي برگزار شد، جمعيت زيادي توي مراسم حضور داشتن، هر كدوم از اين مراسم ها تموم ميشد يه عده بلند ميشدن، ولي فوري يه عده ديگه جايگزين ميشدن. مراسم كه تموم شد، گفتم ديگه الان ساعت نزديك يك يا دو بايد باشه، به ساعت كه نگاه كردم، ديدم هنوز 11 نشده، ياد اومد كه زمستونه و نماز ساعت 5 تموم شده. بلند شدم به سمت ضريح حضرت رضا رفتم، اصلا نميشد نزديك شد خيلي شلوغ بود، صحنه هاي زيبا و ديدني كه اشك هر بيننده اي رو در مياره. اون موقع شب، اين همه جمعيت از سراسر كشور فقط به خاطر ديدن يه آقاي غريب اومدن؟
ساعت حدو12 شده بود اما سيل جمعيت همين طور مي اومدن و ميرفتن، انگار برنامه ريزي كرده بودن كه يه لحظه هم دور ضريح خالي نباشه، حدودا ساعت دو نيم شده بود كه فقط يه ذره دور ضريح خلوت شده بود، من تونستم به زور خودم روبه نزديكي ها ضريح برسونم، ضريح مبارك حضرت رضا رو عوض همه عاشقاش بوسيدم. انگار تازه زيارت كرده بودم، اين همه دعا و زيارت جاي دست رسوندن رو برام نگرفته بود. ديگه يواش يواش خودم رو كنار كشيدو و به سمت بالا سر رفتم و براي چندمين بار دو ركعت نماز خوندم. ديگه نزديك اذان صبح شده بود نماز صبح هم با شكوه برگزار شد، با چندين هزار نفر انسان عاشق. واقعا نميدونم اين همه جمعيت عاشق چه جوري توي اين هواي سرد، كه بارون و برف با هم ميومد، فوق العاده سرد هم بود، اومده بودن. ولي زنها و مردهاي جوون بچه به دست و بچه به بغل با يه شور خاصي با اشك و ناله به حرم ميومدن. باباهه، اشك صورت بچه اش رو به صورت خودش، ميمالون. مادر ناز دخترش رو ميكشيد و براش روضه ميخوند، اوني كه ميگن غريب الغرباست، اوني كه ميگن معين الضعفاست، اينجاست تا...، حج ما فقرا اينجاست تا...، ما كه نتونستيم اين ايام حج باشيم اومديم پابوس آقا، واقعا نميتونم اون چيزي رو كه ديدم، به قلم بيارم، واقعا قلم ناتوان تر از اونه كه بتونه تصوير كنه، اي كاش بوديد و ميديديد. حالا بايد وداع ميكردم، خيلي برام سخت شده بود، وقتي اومده بودم نميدونستم چي جوري وقت بگذرونم، اما حالا دلم نميومد برم. پاهام ياري نميداد، رفتم براي آخرين بار زيارت كنم، تا وارد شدم انگار بار اول بود، دلم خيلي شكست، گفتم: آقا خيلي زود دارم ميرم، نميدونم چرا دلم نمياد از اينجا برم...، واقعا اينجا يه قطعه از بهشت، يه زيارت امين الله خوندم و با كلي دلتنگي از درب حرم خارج شدم، خيلي سخت بود، ولي چاره اي نبود.![]()
![]()
اومدم توي حياط حرم ديگه دلم نميومد حتي به گنبد طلايي ش پشت كنم. هوا هم فوق العاده سرد و باروني بود، ولي ديگه برام اهميتي نداشت، خودم رو به فرودگاه رسوندم، بازم انقدر خسته بودم كه روي صندلي سالن انتظار، خوابم برد، يه لحظه به خودم اومدم، ديدم دو تا خانم محترم بهم ميخندن و... ديگه حتي حال متلك انداختن هم نداشتم، سرم رو گذاشتم روي صندلي و خوابم برد، يه دفعه بيدار شدم ديدم مسافرهاي پرواز تهران نيستن، مثل اين كه همشون رفته بودن، سريع خودم رو رسوندم تا جا نمونم، سوار هواپيما شدم و نميدنم كه چه جوري گذشت، ولي وقتي به خودم اومدم كه توي ماشين بودم و استارت ميزدم و صداي اين ترانه رو ميشنيدم كه:
لوتي دست خوش، ديگه با ما هم، تو بد تا ميكني![]()
پيش آشنا و غريب، پشت ما رو وا ميكني... ![]()
با اين صدا زنگ نشاط براي ادامه زندگي كه ايشالله اون لوتي بزرگ، فكر نكنه يه موقعي ما داريم باش بد تا ميكنيم....
ماجرای یک شب ترسناک پاتایا
سلام بر دوستان عزيز و پي گير ماجرا ![]()
![]()
جونم براتون بگه كه![]()
با هزار بدبختي و با ترس و لرز ![]()
(يه نكته تو پرانتز
فكر نكنيد تايلندي ها خيلي آرومن
اگه يه كمي به اخبار نگاه كنيد ميبينيد كه الان چه خبره تو تايلند
به قول يه كي از رفقا بعد از اومدن ما همه چي به هم ريخت!!؟؟![]()
)
خلاصه با كلي دلهره![]()
يه موتور كريه اي پيدا كردم و با بدختي فراون
بهش آدرس هتل رو دادم اصلا انگليسي نميفهميد!!؟؟ ![]()
![]()
خوشبختانه با همون 50 بت من رو تا هتل رسوند![]()
اينم از ماجراي اون شب![]()
![]()
----------------------------------------------------------
پي نوشت1: در جواب يكي از بچه ها، فكر كردي سرم و كردن زير آب
نه بابا ما زرنگ تر از اين حرفايم![]()
تازشم اگه سرم زير آب بود الان اين ها رو كي برات مينويسه![]()
پی نوشت2: جناب آقا یا خانمی که با نام فضول و تامهای دیگه کامنت میذاری لطفا ادرس وب یا میلتونو بذارید تا با هم مذاکره کنیم.![]()
![]()
يه شب به سرم زد بيام توي خيابونا يه دوري بزنم
توي شهر ساحلي پاتايا بوديم ![]()
اومدم بيرون و همين طوري بدون هدف به راه افتادم البته اين نكته رو هم همين اول بگم كه به صندوق امانات هتل سر زدم كه مقداري پول بردارم ولي متاسفانه بسته بود![]()
منم بي خيال گفتم همين دور رو برام ديگه. پاتايا هم خيلي شهر بزرگي نبود![]()
ساعت حدودا 12 شب بود راه افتادم از اين خيابون به اين خيابون سرك ميكشيدم و ميرفتم![]()
با اين كه دير وقت بود انگار همه شهر بيدار بودن و شهر حالت زندهاي داشت
. و به خاطر اينكه پاتايا ساحلي بود توريستهاي زيادي هم اونجا بودن
يه تاكسي گرفتم و خودم رو به مركز شهر رسوندم![]()
بساط عيش و نوش توريستها بر پا بود و پاتاييها هم مشغول پذيرايي![]()
كمي بي هدف دور زدم ![]()
بعد از يكي دو ساعتي قدم زدن و عكس و فيلم برداشتن يه دفعه به خودم اومدم كه الان كجام![]()
شهرم ديگه خلوت شده بود. ساعتم حدود ۳ صبح بود
و تازه يادم اومد كه پول هم همرام نيست![]()
واي كه يه دفعه چه وحشتي بهم دست داد![]()
توي يه خيابون خلوت و آدمياي عجيب و غريب كه بعضي شون هم مست![]()
نه ماشيني پيدا ميشد ونه آدم درست و حسابيي
همين طور با حالت ترس و اضطراب به راهم ادامه دادم ![]()
![]()
از اين به بعد ديگه صداي سگهاي غول پيكر تايلندي رو هم ميشنيدم ![]()
تازه حواسم جمع كاري كه كرده بودم شده بود
به ما تذكر داده بودن كه تنها بيرون نيايد حتي روز ![]()
واي كه من چه كاري كرده بودم ![]()
توي جيب هام رو گشتم ديدم 100 بت بيشتر ندارم (كرايه يه مسير تقريبا 200 بت بود)![]()
![]()
خيلي دلهره داشتم كه بايد چي كار كنم....![]()
![]()
![]()
...ادامه دارد...
شايد بگيد چرا يه مدتي كه دير به دير آپ ميكنم![]()
راستش يه مدتي حالت سردرگمي دارم با خودم حسابي درگيرم
، از اوضاع و احوال علمي كشورم ناراحت و نگرانم
دلم ميخواد از اينجا برم نميدونم برم يا نه؟ ولي خيلي ذهنم مشغول يه موقعيتهايي هم برام پيش اومده
. بعضي وقتا ياد حرفهاي استادم مي افتم كه بهم ميگفتن كيس مطالعاتي تو اينجاست ميخواي بري اونجا چي كار!؟![]()
اتفاقا اين حرف توي فيلم پرفسور غريب هم بود، وقتي توي اون كوچه پس كوچه هاي كثيف جنوب شهر به دنبال مريض هاش ميدويد، بهش گفتن چرا اينكار رو ميكني، گفت كار من همينجاست نه جايي ديگه!؟ ولي در عين حال ناراحتم، سختم، فشار روحي زيادي بهم مياد!
راستش رو بخوايد يكي از رفقام مدت يه ماهي كه رفته فرانسه با هم ارتباط داريم وقتي ميبينم چه راحت و بي دغدغه ميشه اونجا مطالعه كرد و به تحقيق پرداخت حسابي هوايي ميشم
، ولي واقعا بايد چي كار كرد؟ با توجه به اين همه سختي و مشقتي كه اينجاست؟؟ من يه مدتي مدير گروه، گروه فرهنگ و تمدن يه پژهشگاهي شدم، چشمتون روز بد نبينه خيلي اوضاعش درهم و برهم انقدر اعصابم داغون كه نگو
. ظرف مدت كوتاهي شش، هفت پروژه عظيم رو مطرح كرديم و يه نشست علمي مهم هم برنامه اش رو ريخيتم. ولي نميدونيد چه برخوردي با من شده!؟ اول همش ميگن بيايد ما دلمون ميخواد كه فلان و بهمان بشود و... ولي در عمل توي يه جلسه جانشين پژوهشگاه بعد از هماهنگي تمامي كارهاي نشست حتي دعوت استاد مورد نظر، و حتي تخصيص بودجه مدير امور مالي با من جلسه گذاشته كه با موضوع و استاد مورد نظرمون مخالفه ![]()
واي كه مخم صوت كشيد انقدر اعصابم خورد شد بود كه نگو با اين كه من نامه رونوشت رو دو هفته قبلش هم به اين و هم به رييس داده بودم ولي داشت چرت و پرت ميگفت؟
واي كه هيچي نميتونم بگم... فقط دلم ميخواد، برم...![]()
![]()