نيستي آزاد در ايران ويران اي قلم!![]()
اي قلم! تا ميتواني در قلمدان صبر كن!
يوسف آسا! سالها در كنج زندان صبر كن!![]()
همچو يعقوب حزين در بيت الاحزان صبر كن!
كور شو، بيرون نيا از شهر كنعان، اي قلم!![]()
تو نفهميدي كه اوضاع جهان خر تو خر است
خر همان خر هست و عوض گرديده پالان اي قلم!![]()
![]()
نيستي آزاد در ايران ويران اي قلم!![]()
![]()
(نسيمشمال- سيد اشرف الدين گيلاني)
----------------------------------------------------------------
اگر برنگشتیم
حلالمون کنید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آيا نگاه انسان به مرگ متفاوت شده است؟![]()
در گذشته پیش از شروع دوران مدرن مردم به پدیده مرگ به عنوان امری محتوم و سرنوشت بشری نگاه میکردند و بر این باور بودند که راه فراری از مرگ وجود ندارد. انسان باید خویش را برای رویارویی با ماوراء طبیعت و فرشتگان عذاب الهی آماده نماید.
مردان کلیسا نیز به این رویکرد دامن میزدند و میخواستند آن را بسیار مهم جلوه دهند و ادعا میکردند که نمیتوان راه نجاتی برای بشریت یافت و تنها راه نجات در جهان ماوراء آماده شده است. پس ای «خلق الله»، بکوشید تا آن گونه باشید که ما میگوییم تا نزد خداسر بلند و بهشت، پاداشتان شود.![]()
به معنای دقیق تر با پیدایش پایه های مدرنیته؛ یعنی انقلابهای علمی و صنعتی که در پی آنها این رویکردها زیر سوال رفت. انديشمندان به این اعتقاد دست یافتند که انسان، موجودی منفعل نیست، بلکه میتواند خود را از این مهلکه نجات بخشد. پس کنت با بیان قانونهای سه گانه اش بیشتر به این عقاید دامن زد که بشر به خدا روی آورد، چون آگاهی نداشت. هنگامی که بشر رشد کرد از همه خدایی به چند خدایی و سپس به تک خدایی رسید و از آن پس باز رشد کرد و به فلسفه و سپس به علم اثباتی رسید و این علم اثباتی است که بشر را نجات خواهد داد. ![]()
جامعه شناسان و فیلسوفان اثباتی نیز هر کدام به شیوه ای به همین باور رسیدند. برخی به بررسی منشاء دین میپرداختند و... در نهایت میخواستند ریشه های دینداری را خرافات و ندانستن های بشر معرفی کنند. این رویکرد ادامه پیدا کرد و پس از ورود به عصر مدرن نوع نگاه بشر نیز به اطرافش دگرگون شد. و به گفته هگل: «خدا مرد» و انسان باید به فکر ساختن دنیای خود باشد. حال که خدایی نیست پس مرگ نابودی و فنای بشر است نه شروع زندگی جدید؛ باید با آن مقابله و مبارزه کرد. آثار و پیامدهای این نگاه در مدرنیته آشکار شد دیگر از آن زمان بشر به دنبال حفظ خویش، سلامت و بهداشت خود و محیط اطرافش رفت تا چند صباحی بیشتر در این دنیای فانی زندگی کند چون در این زمان، بشر خود و دنیا را فانی میدانست و اعتقادی به جاودانگی نداشت. ولی نکته این است که عموم جامعه شناسان معتقد به مدرنیته بر این باورند که باید با این روند به مقابله پرداخت. باید مقوله مرگ را از صحنه زندگی اجتماعی حذف کرد و به فکر دوام و بقا بود نه فنا. باید میوه ی درخت حیات و دانش را یافت.
پیامدهای این نگاه در آثار هنری تفکر مدرن به وضوح دیده میشود برای مثال سریال پرستاران که مجموعه ای از متفکران و اندیشمندان جامعه شناس، نویسندگان آن را تشکیل میدهد و... در این سریال دائما به این فکر هستند که چگونه میشود با این معضل و مشکل مبارزه کرد آیا باید با این مشکل کنار آمد؟ و اصلا کنار آمدن درست است یا مبارزه کردن؟
دوستان عزیز و گرامی من، با نظراتتون کمک کنید...![]()
![]()
به بهانه سفر به شيراز
تخت جمشيد شكوه ايراني يا ....![]()
![]()
بي ترديد تخت جمشيد مايه مباهات و عظمت ما ايرانيان است.
ميخوام يه نكته اي كه مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول كرده، براتون بگم. بهانه اش هم، سفرم به شيراز بوده...
.
ميگن ايران از زمان يزدگرد سوم، به بعد كه مسلمونا به ايران حمله كردند، ديگه حكومت و دولت سرا به خود نديده؟
يه سوال جدي اينه كه آیا واقعا اين گونه بود. و بعد از حمله مسلمانان به ايران (لطفا زود قضاوت نكنيد)
دولتهاي حاكم در ايران قبيله اي شدند و اين آفت بزرگ دامنگیر ايرانيان شد، امپراتوري هخامنشي و ساساني و... را به خواب هم نديد. بي اقتدر شد و از صحنه دنيا به مرور عقب افتاد؟ ![]()
![]()
خب من اين تعطيلات رفته بودم شيراز(1) جاتون خالي يه دوري توي تخت جمشيد و نقش رستم و نقش رجب و شهر استخر و... زديم و كلي جاي شماها رو هم خالي كردم...![]()
دو مطلب مهم:![]()
۱. يوناينان باستان در جست و جوي پاسخي به اين سوال بودند كه، بهترين رژيم سياسي كدام است؟
۲. اما مدرن ها با نگرش دو انديشمند سياسي مهم (ماكياولي و روسو) به دنبال ابداع عقلانيت سياسي، عقلانيتي كه بتواند ساختار اجتماعي قدرت را به بهترين وجه حفظ كند. در جامعه مدرن ما به دنبال آزادي هاي فردي و فرديت به پيش رفته ايم، شرايطي كه افراد بتوانند با خود خواهي و فرديت هاي مدرن خود زندگي كنند.
فرق اين دو مساله مهم در چيست؟
اگر كمي دقت كنيم، درميابيم كه تفكر اول به برپايي نظامي مي انديشيد تا بتواند به جهانيان بباوراند، نظام ما بهترين است.
نمود و بروز آن نيز در بناها و هنرهاي به جا مانده از آنها است. در حقيقت به دنبال چيزي بودند تا بتواند خود را به جهانيان اثبات كنند. دغدغه آنها اثبات خود و نظام خود به جهان و عصر هاي آينده بود. ![]()
يكي از مهم ترين اين آثار، شهرهاي پليس در دنياست، كه یکی از آنها، پرس پليس يا همان تخت جمشيد است(۲). بناها و كتيبه هاي به جاي مانده از آنان، اينگونه سخن ميگويد كه ما چنين فرمانروايي ميكنيم،
بايد اين گونه جهان را بايد بسازيم و بهترين در جهانيم.
به نظر شما، تفكر ماقبل مدرن چيست؟ يا بهتر بگويم به چه معنايي است، ماهيت اش چيست؟
آيا چنين تفكري درست است؟ (باز هم زود قضاوت نكنيد)
من نميخوام از مدرنيته دفاع كنم. در حقيقت نظام مدرن ميخواهد كاري كند كه انسان آزاد باشد. اين آزادي با ساختن بناهايي مثل اهرام مصر، ديوار چين و شهرهایی مثل تخت جمشید و... سازگار نيست،
كسي كه تمايلي به حفظ وضعيت موجود نداشته باشد، چگونه حاضر است هزينه آن را بپردازد. در جهان مدرن همان گونه كه فوكو ميگويد(۳): «از من نپرس كي هستم و از من نخواه همان كس باقي بمانم».![]()
يا آن گونه كه بابك احمدي نقل ميكند: «در رويا ديدم كه پروانه هستم در آسمان پرواز ميكنم بعد بيدار شدم حالا سرگردانم آيا مردي هستم كه در رويا پروانه بودم يا پروانه اي هستم كه كه در رويا مرد بودم». ![]()
يا آن گونه كه پائولو كوئيلو ميگويد: «نميخواهم كشيش شوم... ميخواهم سفر كنم چون دنيا را گسترده و بي انتها و شگرف ديدم... وقتي از صحراهاي اندلس خسته شدم .... ملوان ميشوم وقتي از دريا خسته شدم... به ساحل ميرسم... به شهرها... به فرصتهايي ناشناخته...». ![]()
يا آنگونه كه شاعر ميگويد:
تا چند كني قصه ز اسكندر و سهراب ده روزه ي عمر اين همه افسانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد ![]()
اصلا فرار از اين محدوديتها، فرار از روح جمعي يا فرار از قيد و بندها و راحت شدن از سختيها، ما را به نظام سياسي مدرن راهنمايي كرد.
ما در نظام مدرن، از انسان كامل مسيحيت، فرار كرديم (اين را علي الحساب دينهاي الهي به شمار بياوريد، چون در اين مساله مشترك اند) در مسيحيت ميگفتند: افراد جامعه بايد به سمت انسان كامل در حركت باشند، چون ميتوانند به آن مقام برسند، مظهر مسيح هم در كليساست، نماد انسان كامل هم در كليساست، پس كسي متدين است كه به كليسا برود، پس كليسا تبديل به يك سازمان ميشود، سازمان مسيحي يا سازمان الهي(۴) خب، نتيجه اجتماعي آن اين شد كه ما به اومانيسم رسيديم، خدا در قالب انسان تجسد پيدا كرده.
براي چنين انسان كاملي، كليسا پول ميدهد و هنر مخصوصش را ايجاد ميكند، براي مثال لئوناردوداونينچي، با تشريح بدنهاي مردگان، سعي ميكرد تصوير دقيقي از انسان را ترسيم كند و بازوان انسان را آنگونه كه بايد، ترسيم كند و...
در اين ترسيم ها آلتهاي تناسلي يا كشيده نميشود يا پوشانده ميشود، چون انسان كامل ها ازدواج نكردنند، مريم، عيسي و يحيي...
از اين پس مسيحيت طغيانگر، به نقد پرداخت. گفت: آن خدايي كه گفتيد در مسيحيت تجسد يافته مُرده است، پس خدا مُرد، يا به عبارتي خدا از اولش نبوده است و تمام اينها خرافات است و بس.
حال كه خدايي نيست، ما بايد به دنبال فلسفه جديد باشيم.
ماركس ميگفت: ما بايد به دنبال انسان نوعي باشيم، يعني انسان كامل همان انسان نوعي است و نه چيزي بيشتر از آن. حال كه خدايي وجود ندارد، ما به تاريخ مادي پناه ميبريم. ماركس معتقد شد، انسان در طول تاريخ خودش را توليد و حفظ ميكند. با اين بيان، اومانيسم جديد پديدار گشت. ![]()
فرويد نيز از طرفي ديگر، به باورهاي انسانهاي گذشته حمله ور شد. او به نقد جسميت پرداخت و گفت چون در گذشته ي بشريت، غريزه جنسي انسان سركوب شده است، باعث بروز اين حركات و مشكلات رواني براي انسانها شده و به دنبال خدا و درگير مشكلات رواني شده است.
پس فرويد به جسمانيت، جنسيت را نيز افزود. پس غريزه جنسي من جزيي از حيات است، نبايد مخفي و پوشيده باشد، برخلافِ اديان الهي. اين دسته نيز، افكارشان را، با هنر وارد اومانيسم كردند. براي مثال آب نماها، مجسمه ها، عكسها و حتي اسلحه ها مثل هفت تير، توپ و...، و حتي آفتابه، سنگ توالت و... ![]()
پس وضعيت مدرن به اين صورت شروع شد. در حقيقت در يك كلام، زندگي كردن براي آسايش اين جهاني و دين هم در صورتی به درد ما ميخورد كه كاملا عرفي شود.
توجه نداشتن يا تقليل دادن زندگي جهان، به آسايش بيشتر بشر و آزادي هايي كه يا دين يا نظام هاي ديگر جهاني از انسان سلب كردند.
خب، من در شيراز اين دو نظام متفاوت را در دو ساختار بنايي و ساختماني متفاوت ديدم،
يك نوع بنا، در تخت جمشيد و شهر استخر و نقش رستم و... بود، كه متعلق به شهر پليس هاي عصر قديم بود و نوع ديگر، مربوط به يكي دو قرن اخير و بناهاي شهري كه در شيراز بود. در اولي شكوه عظمت همراه با ايدئولوژي باستاني، با ويژگيهايي كه بيان كردم ، را ديدم،
و در دومي بناهايي كه صرفا به كاربرد و آسايش در آن و... توجه شده است.
البته به يك نكته مهم هم توجه دارم كه از كجا ميتوانيم، چنين برداشتي داشته باشيم.
شايد بناهاي گذشته نيز به همين منظور ساخته شده باشند، يا به تعبير برايان في، ما داستانها را آنگونه كه ميخواهيم ميسراييم.
ولي اين يك جواب روشن از روش شناسي جامعه شناسي دارد كه من، تنها در مقام پاسخ از آن اشكال ميگويم (چون به اين مبنا هم اشكال دارم) كه مشاهدات ما نظريه يا تئوري پيچ است، يعني ما با يك منظر به مشاهده ميپردازيم و البته تحليل مان نيز در همان چارچوب مفيد است.![]()
بچه ها با نظراتتون کمکم کنید....![]()
![]()
![]()
...................................................................
پي نوشت1: بچه ها ميگن چي شده من افتادم به دوره گردي؟
در جواب بگم كه: من تمام اين جاهايي كه ميرم رو، براي بار چندم که سر ميزنم، ولي يادمه يه استادي داشتم كه به ما سفارش كرد تمام سفرهام رو، دوباره و با ديدي جامعه شناسي برم. از طرفي براي دانشجوهام مينويسم كه ياد بگيرن، بايد سفرهاشون رو از ابتدا علمي كنن تا ناچار نشن دوباره كاري كنن.![]()
پي نوشت۲:سه شهر پلیس درجهان وجود دارد که یکی پرس پلیس یا تخت جمشیده. یکی هم در یونان و یکی هم در ترکیه.![]()
پي نوشت3: من در اين نوشته به لحاظ بررسي دو زمان قبل از مدرن و بعد از مدرن، بحث پست مدرن را با مدرن يكي گرفته ام چه اينكه ماهيتا آن را يكي ميگيرند، البته نقد و بررسي هايي در اين زمينه دارم كه مجالش فراهم نيست.![]()
پي نوشت4: تفاوت هايي در اين جا با اسلام وجود دارد كه من به آنها توجه دارم، ولي مجال آن بحثها را در اينجا نميبينم باشد براي فرصتي ديگر.![]()
امكان فهم صحيح
سلام بر دوستان عزيزم
كه من رو در نوشتن اين مطالب، با نظرات ارزشمندشون ياري ميدن.
نمي دونم با نوشتن اين
مطالب به كجا ميرسم به نفي حقيقت يا به نفي جامعه شناسي يا.....؟
ما چو كشتيها به هم بر ميزنيم تيره چشميم و در آب روشنيم
(مثنوي، دفتر سوم)
ولي برام مهم كه دارم
مينويسم و خوشحالم كه بعضي موقع با يه تلنگر خيلي كوچيك از طرف شما يه راه طولاني
رو ميونبر ميزنم. خب بگذريم، به نظر شما آيا فهم ما از ديگران تاريخي است؟ برخي
معتقدند كه قانون باوري ميتونه به درك واقعيت كمك كنه يعني ما ميتونيم به فهم
مشترك از هم برسيم (يعني با تجربه كردن ميتونيم واقعيت رو بشناسيم همون قصه
پوزيتيويسمها).
اما اين حرف يه ايراد
اساسي داره و اون اينكه: باعث ميشه در علوم اجتماعي براي اين كه ما بتونيم قانوني
و علمي باشيم به ناچار بايد دست به پيش بيني هاي عام و فراگير بزنيم مثل اين كه
روانشناسها به دنبال كشف قوانين تحول روانشناختي هستند يا جامعه شناسها به دنبال
كشف قوانين تعامل گروه هاي كوچك و... هستند (در حالي كه در اين كار موفق نبودن).
خود جامعه شناسها هم معتقدند كه نمتونن دست به تبيين و پيش بيني بزنند، چون مواجه
اونها با انسانهاست و انسانها با قصد و نيت اعمال و افعالشون رو انجام ميدن. به
اصطلاح، اكثر قوانين اجتماعي قصدي و نيتي هستند و نميتونيم اونها را حتي تحليل
كنيم. منظور از قصدي بودن اينه كه ما در مساله راي دادن به علت راي دادن ميپردازيم
نه اين كه چرا مردم دستشون را بالا يا پايين ميآرن، ما به دنبال كشف، قصد و نيت
انسانها هستيم نه حركات ظاهريشون. (برايان في ص277-290) «پس علم اتفاقات را همچون
خود وقايع نشان نميدهد». پس ما واقعيت رو علمونيزه ميكنيم يعني با پرسپكتيو و چشم
انداز خودمون، همون طور كه قبلا اشاره كرديم، توصيف ميكنيم. پس قانون بنياد
بودن، نميتونه تغييرات كلانِ دوره هاي طولاني رو در تاريخ بشري توضيح بده.
در
مقابل اين ديدگاه تاريخيت باوريه، همون حرفي كه ما تا حالا گفتيم، همه چيز در
بستر فرهنگ شكل ميگيره و به نسبيت فهم ميانجامه.
حالا نكته جالب اينكه،
برايان في ميخواد بين اين دو نظريه ي كاملا متضاد (كه خودش هم به اين نكته توجه
داره) تلفيق كنه، كه به نظرم نه تنها موفق نيست، بلكه سوالات جدي تري رو به وجود مي
ياره...
دوستان عزيزم، با نظراتتون كمك كنيد...
داستان تردید
«كاپيتان كوك، جانش را به اين دليل از دست داد، چون معناي بازگشتِ ناگهاني اش به هاوايي را از ديد بوميان تاويل و تفسير نكرد» ![]()
خب عزيزاي مهربون، حالا بيايد بريم سراغ پاسخ به اولين سوال. راستي من يه تشكر به همه بدهكارم،
چون واقعا لطف كرديد، مطلب من رو خونديد و نظرتون رو داديد. اين نظرها برام خيلي جالب و مهم بودن؛ يعني واقعا پاسخهاي جالبي شنيدم و بهم كمك كرد، تا بهتر بتونم اين حرفهايي رو كه ميخوام بنويسم، بنويسم. ![]()
به اولين جمله اين متن، خوب توجه كنيد. جواب اين سواله كه، آيا ما بايد ديگران را عقلاني بدانيم يا خير؟ ![]()
اصلا ديگران عقلاني ان اگر هستن به چه معنايي؟ ![]()
بازم ميگم، بعضي دوستا به قول معروف عمق فاجعه رو نگرفتن.
اين حرف يعني؛ واقعا بايد در برخورد با مردم چي كار كرد، اصلا برخورد ما با مردم، بايد چطوري باشه، اين سوال به ظاهر آسون جواب سخت وپيچيده اي داره، هزاري از انديشمندا فقط در صدد پاسخ به همين سوال بودن و كل عمرشون رو در اين راه گذاشتن.
بعضي به نسبيت رسيدن؛ يعني اصلا ما هر كدوم مون توي يه دنيايي زندگي ميكنيم و نميتونيم هم ديگه رو بشناسيم، يا ما اصلا واقعيتي نداريم. خيلي چرت و پرت نگم (يعني علمي نگم. تذكر: به نظر من اگه كسي نتونه حرفهاش رو همه فهم بگه، البته توي علوم انساني، به نظرم خيلي پرتِ، براي همين فكر ميكنم علمي، به معنايي كه ديگران چيزي نفهمن، يعني خود گوينده هم ...
)
حالا بگذريم، بيايد داستان بخونيم: ![]()
اين كاپيتان ما (هموني كه اول عرايضم صحبتش بود)، توي دريا، دچار طوفان ميشه، ساحل هاويي رو از دور ميبينه و ميگه: ميرم توي اين ساحل و بعد از درست كردن كِشتيم، به سفرم ادامه ميدم. وقتي مي رسه، ميبينه بوميا دورش جمع شدن و مثل خدا مي پرستنش،
اول تعجب ميكنه، ولي بعدش مگه بي خيال، صفا رو عشق است، و هيچي نميگه. نگو كه بوميا فكر كردن كاپيتان ما «لونو» بوده، خدايي كه سالها پيش رفته بود، اما بنا به پيشگويي هايي قرار بود برگرده،
بوميا هم حسابي اين كاپيتان ما رو به جاي خدا پرستيدن. روده درازي نكنم، خلاصه، كاپيتان كوك ما بعد از چند روزي با آذوقه فراوان و كشتي درست شده، از هاوايي ميره، ولي در كمال بدشانسي
بعد از دوهفته اي كه توي دريا بود، بادبان اصلي يكي از كشتي هاش، آسيب مي بينه و ناچار ميشه دوباره به همون بندر در هاوايي برگرده، دليلي هم نداشت كه به اونجا برنگرده، يا به برگشتن به اونجا بدگمان باشه. كوك ما فكر ميكرد، برگشت دوباره اون، تنها يه ملاقات دوباره از دوستانش.
اما در نظر بوميا، اين بازگشت، نشانه قطعي اينه كه، كوك «لونو» نيست و صرفا مزاحمي بوده، كه ميخواسته اينها رو سركيسه كنه.![]()
حالا اين قسمت رو آهسته و با تفكري عميقتر بخوانيم:
«كوك هرگز فكر نميكرد بازگشتش او را از مقام خدايي، به مقام يك شورشي در نزد بوميان برساند. او بهاي اشتباهش را با جانش پرداخت» ![]()
![]()
بازم با نظراتتون كمكم كنيد...![]()
![]()
![]()
به بهونه یه سفر (تجربه تردید در سفر )
تعطیلات آخر هفته گذشته رو رفته بودیم کرمانشاه(جای همه خالی). تجربه جالبی بود حالا اون چه رو دیدم، براتون مینویسم تا از نظرات تون استفاده کنم.
اول چند سوال (نگید بازم میخواد گیجمون کنه با دقت بخونید
):
آیا باید همان فرد (یا از همان افراد) باشی تا فردی را بشناسی؟
آیا برای آن که خودمان باشیم نیازمند دیگران هستیم؟
آیا فرهنگ و جامعه ما را آن فردی میکند که هستیم؟
آیا افراد در فرهنگ های مختلف در جهان های مختلف زندگی می کنند؟
آیا فهم ما از دیگران باید طبق ضوابط و ملاک های خود آنها باشد؟
آیا ما می توانیم درکی عینی و واقعی از دیگران داشته باشیم؟
خب حالا داستان بگم:
توی مسیر به جاهای جالبی برخورد کردیم از جمله شهرهای تاریخی و قدیمی ایران، مثل ملایر، خوزان، همدان، توسیرکان، اسدآباد، قلعه آناهیتا، بیستون و خلاصه کرمنشاه. خب خلاصه سفر: تو مسیر به اندازه این که، این جاها رو دیده باشیم وایستادیم، و به سمت مقصد اصلی حرکت می کردیم که کرمانشاه باشه. برای اونهایی که دوست دارن بدونن بگم که از تهران تا کرمانشاه رو تقریبا 6 ساعته میشه رفت حدود 650 کیلومتر.
خب بگذریم اونی که برام توی اولین نگاه جالب اومد شهر اراک بود، این شهر ساختاری کاملا مدرنیته ای داشت و یه شهر خشن و ترسناک که دور تا دورش رو کارخونه های وحشتناک و دود و ماشین های کامیون و تریلی گرفته بود اصلا احساس آرامش نمیکردم دلم می خواست هرچه زودتر ازش بیرون برم. یه حالت عدم امنیت رو احساس میکردم نمیدونم گرچه مظاهر مدرنیته برامون جالبِ، سوار اون ماشینی که بودم دست ساخته خود اینها بود اون موبایلی که دستم بود از تو همین کارخونه ها بیرون اومده بود ولی ناخودآگاه یاد حرف های مارکس میافتم که چه زیبا به نقد و بررسی فشارهایی که همیشه به طبقه کارگر وارد میشه میپردازه، یاد اون موقعی که نصف شب از اتوبان کرج به قزوین میگذشتم و میدیدم تمام چراغهای کارخونه ریسندگی روشنه و کارگرها دارن کار میکنن یه سکوت وحشتناک و خشن ولی با یه خشونت نمادین که بوردیو بهش اشاره میکنه که همه پذیرفتن باید الان اینجا باشن و هیچ ظلمی هم اتفاق نیفتاده، یادم میاد اون موقعه از تمام لباسهایی که پوشیده بودم بدم اومده بود دلم میخواست مثل آدم و حوا فقط چند تیکه برگ داشتم تا دچار این عذاب وجدان نشم. حالا یه وقت فکر نکنید من یه سنت گرای محض شدما. من در عمل هنوز چاره ای برای این ندارم شاید اگه خودم هم باشم همین کارها رو بکنم ولی دلیل نمیشه پیامدهای یه عمل اجتماعی رو نبینم (شاید همون کاری که میگن مارکس به نفع نظام سرمایه داری انجام داد و با این نقدهاش باعث شد اونها حداقل حقوق کارگر را برای اینکه ساکت شون کنن بهشون دادن مثل حق بیمه و هشت ساعت کار در روز و...).
خب بگذریم خیلی دلم گرفت
بدتر از این، این بود که وقتی از شهر اراک خارج شدیم به شهری رسیدیم که اسم شهر هم، مهاجران بود راستی عجب قصه تلخی است این مهاجرت. حدود 90% بزهکاریهای شهر تهران توسط مهاجران انجام میشه البته به این دید نگاه نکنید که اونها مقصرهای اصلیهستند، مقصر مدرنیته است که تمرکز گرایی رو یادمون داده و ما هم بهش دامن زدیم و تمام امکانات رو یه جا جمع کردیم که یه نفر اگه با کارخونه شهر خودش هم کار داشته باشه باید بیاد مدیر عامله همشهری ش رو توی تهران ملاقات کنه اون هم با وقت قبلی.
ببخشید اگه خیلی حاشیه میرم، خلاصه ساختار شهر مهاجران از دور چنان چندش آور بود که نگو یه شهر در کنج کوه، که تنها چیزی که ازش پیدا بود ساختمون های غول آسایی بود که انگار فقط ازشون خشونت، سختی زندگی، پایین بودن سطح افرادی که توشون زندگی میکنن، مشکلات خانوادگی فراون ناشی از درآمدهای کم، نبود فرهنگ زندگی سالم و... رو نشون میداد. این شهر منظورم شهر مهاجرانِ، خیلی با شهرهای تاریخی که بعدش دیدم فرق میکرد. فضای کم و کوچک شهری، ساختمان های نزدیک به هم، بدون فضای سبز در حالی که چند قدم اون طرف تر پر از سرسبزی و طراوت بود ولی مهندسین مدرن با کم هزینه بودنِ ساختار شهری موافقان، اصلا حاضر به خرج اضافی اون هم برای کارگر جماعت نیستن، به نظر شما واقعا چرا؟
خب بگذریم اگه بخوام همین جوری روده درازی کنم چند روز باید پای صحبت هام باشید بی خیال ووللش....
بعدش رسیدیم به ورودی شهر تاریخی ملایر وای وای... چقدر زیبا بود
، چه شهر آرامش بخشی، شهری سر سبز با درختهای کهن سال و زیبا با بلوارهای بزرگ و دلگشا اصلا انگار سازندگان این شهر بر خلاف شهر مهاجران و... میخواستن تلافی کنن (اگر چه این شهر قدیمیترِ) این همه زمین خدا ریخته ولی... بهتر پا تو کفش سیاستمدارها نکنیم.
خلاصه بعدش رفتیم به شهر تاریخی همدان البته چون مقصدمون نبود وارد شهر نشدیم، گذاشتیم برای یه وقت دیگه. ولی ورودی این شهر هم زیبا نبود پر از تعمیرگاه های کامیون، تریلی و... بود. به نظرم چون مرکز استان بود این طوری بوده، خلاصه همه میومدن اونجا حس خوبی نداشتم.
از اون جا که بیرون اومدیم رسیدیم به شهر تاریخی اسد آباد، بعد از رد شد از گردنه ها، توی سرازیری که میافتی شهر اسد آباد پیدا میشه چقدر غرور انگیز و جالب بود شهر سید جمال اسد آبادی، درباره سید جمال چیزی نمیگم چون میدونم که بهتر از من میشناسیدش ولی همین قدر بگم که من هم خیلی بهش افتخار میکنم. این شهر هم منظره زیبا و چشم انداز فوق العاده ای داشت یعنی بی نظیر بود. آدم دلش میخواست همون جا بالای تپه بشینه و این چشم انداز رو نگاه کنه چه شکوهی داشت.
موقعیت جغرافیایی ش رو اگه بخوام بگم این جوری: از سمت تهران شما، به سمت رشته کوههای زاگرس در حرکتید و همین طور از سطح دریا به سمت بالا میرید، آدم این رو توی رانندگی هم احساس میکنه مثل این که داری کوه نوردی میکنی. وقتی میرسی به بالای گردنه ای که اسدآباد از بالاش پیداست انگار بالای قل های و از اونجا همه چیز زیر پات میبینی، البته ارتفاع خیلی پایین نمیاد برای همین احساس میکنی تا کرمانشاه توی یه گودی شبیه گودی کوه آتش فشانِ که اون بالایی و لذت میبری. این منظره با چشم اندازی از مخمل سبز خدایی و درختان تنومند و زیبا، طبیعت بی نظیری رو مشاهده به وجود آورده که واقعا قابل توصیف نیست. هر چه از بد منظرهای شهرهای صنعتی شنیدی اینجا جبران شده و همه رو برعکس کن واقعا غیر قابل بیان و توصیفِ. امیدوارم هر چه زودتر بتونید سری به این ورا بزنید. ![]()
حالا از توصیف طبیعت بگذریم. این رو دارم مفصلا و جداگانه مینویسم تا ببینم چی پیش میاد.
اگه یادتون باشه چند تا سوال ابتدای عرایضم آورده بودم که می خواستم درباره ربط اونها با این سفرم براتون بگم. جدای از این توصیفات طبیعی، به نظر شما آدمهای این مناطق چه جوریاند؟ فکر می کنید اونها چه فرقی با ما دارن اصلا فرقی دارن یا نه؟ اصلا همچین سوالی درسته؟ ![]()
من در این باره یه چیزای میخوام بگم و نظر شما رو هم بدونم ولی چون پست این دفعه زیاد شده، توی پست بعدی میارمش.
تا اینجا نظرتون چی ؟؟؟
سال ۱۳۸۷ مبارک.![]()
![]()
![]()
سال خوب و خوش و خرمی داشته باشید.
یک روز چوانگ ـ تزو همراه با دوستش هویی ـ تزو بر فراز پل زیبای رودخانۀ هائو گردش میکردند. چوانگ گفت: «ببین این ماهیها چقدر قشنگ ازآب به بیرون میجهند، این نشانۀ شادی آنهاست». هویی گفت: «تو که ماهی نیستی، چگونه می‑توانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟» چوانگ در پاسخ گفت: «تو هم که من نیستی، چگونه میتوانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟» هویی گفت: «بله، من تو نیستم، و نمیتوانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو نمیتوانی از شادی ماهیها با خبر باشی». چوانگ گفت: «پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من چگونه میتوانم از شادی ماهیها با خبر باشم، و با اینکه فکر میکردی که پاسخ را میدانی، باز این را پرسیدی. اما من از شادی ماهیها به خاطر شادی خودم با خبرم، شادی دیدن آنها از فراز پل هائو».
به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح باز میگردد، یک هزار سال بعد در شعری از پوچییو چنین اشاره شده:
«بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی حاصل بود
فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبر نیست.
ماهی خواری در پی صید ماهیان است، ماهیها میجهند
نه از سرشادی، بل به نشانۀ خطر!
آب نه چندان ژرف، ماهیها اندک، ماهی خوار گرسنه:
ذهن او در کار، چشمها گشوده، در انتظار صید.
از بیرون آرام مینماید، اما از درون سخت پریشان است:
چیزها چنان که مینمایند نیستند ـ اما چه کسی میداند؟»
هویی با این که پاسخ سئوال خود را میداند و میپرسد، باز در شک خود حق دارد: «از کجا میدانی؟ تو که ماهی نیستی». چوانگ یکی از امکانات را پیش میکشد، اما از صدق آن مطمئن است: «من از شادی خودم، شادی ماهیها را نتیجه گرفتهام». چوانگ فکر میکند که شاد است، و چنین هم میگوید، اما از کجا میتواند اطمینان یابد که به راستی شاد است؟ اساس حکم او آموزۀ دائویی وحدت انسان با طبیعت است، و تنها میتواند تاویلی از حس خود بر این اساس ارائه کند. از کجا معلوم که آن آموزه درست باشد؟ هویی از کجا مطمئن باشد که چوانگ درست دانسته، یا راست گفته است؟ حق با شاعر است: فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران بی خبر است. از ذهن دیگر جانداران و از آن میان دیگر آدمیان.
شاعر به جای شادی، خطر میبیند، اما در این نکته هم شک دارد، چون میگوید که چیزها چنان که به نظر میآیند، نیستند، و میپرسد: «اما چه کسی میداند؟» اگر او روی پل کنار دو دوست بود، چه میگفت؟ لابد به آنها خبر میداد که جهش ماهیها به نشانۀ اعلام خطر است، ولی آنها حق داشتند از او بپرسند که از کجا مطمئن است؟ ماهیخوار که از بیرون آرام مینماید، وانگهی درون سخت پریشان او را از کجا میتوان شناخت؟ مگر نه این که ذهن آدمی از ذهن ماهی خوار بیخبر است؟ به گونهای شگفتآور و متناقض نما همه چیز آنجا که حل نشوند سادهتر مینمایند. برای ما درک این نکته ناممکن است که چرا ماهیها از آب بیرون میجهند، چون ما ماهی نیستیم. تازه، اگر ماهی هم بودیم، از کجا معلوم که چیزی از کار خود سر در میآوردیم؟ حدود یک صد سال پیش از پوچییو، شاعری دیگر و مشهورتر، لیپو، گفته بود:
آیا چوانگچو بود که در رویا
دید پروانهای است؟
یا پروانه بود که به خوابش
خود را چوانگچو دید؟
نسبینگری رادیکال فقط در این خلاصه نمیشود که بپذیرم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و دیدگاه دیگری را بشناسم. حتی این هم نیست که باور کنم حقیقت برای من و دیگری امر واحدی نیست، و حکم یکسان عقل بر ما جاری نمیشود. نسبینگری رادیکال این است که حتی در حق خودم نیز ندانم حقیقت کدامست، و نتوانم دریابم که من با حقیقت بازی میکنم یا حقیقت با من.
رادیکالترین شکل نسبینگری با شکآوری تام، با حاکمیت تردید، یکی است.